تبليغاتX
Am system
با سلام به وبلاگ خبري - اجتماعي گروه ما خوش آمديد

خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383


بخش اخباره گروه ما
وبلاگ ویژه دکتر علی شریعتی
بخش ویژه گروه Am-System
اندیشکده اعتلای فرهتگی
عاشق ترین
هوادارانه تیم محبوب میلان
عشق حاصل از ایمان
یک میزان سکوت
وبلاگ علمی و دانشجویی
اف _ سی _ رئال مادرید و ...
معلم کمالی
ساغی مجنون
فن آوری در خدمت فرهنگ
اتحادیه و طرحی برای آریایی ها
حرف آخر ...
ملی و مذهبی ها ...
نهضت آزادی ایران
آزادی برای اکبر گنجی
خسرو ناقد ...؟
خواب و خوابگزاری در فرهنگ اسلامی
پایگاه اطلاع رسانی رسا
پارس رزم - اولین سایت رزمی تخصصی ایران
کارنامه 2005 ايران در حقوق بشر
چشم انداز روابط ايران و آمريکا در دور دوم رياست جمهوری بوش
کلک خیال انگیز
سيب سبز
باشگاه اندیشه
فرهنگ نام و نام گزینی
:. پرده پندار .:
لینکستان 118


 
 
 انتخابات ما - اندیشه ما - مطبوعات ما

 

            انتخابات ما - اندیشه ما - مطبوعات ما ...                

                                با سلام به پیشگاه با عظمت شما یاران

عبادت جز خدمت خلق نیست !!؟

آری این جمله برگرفته از اقیانوسی تجربه و تلاش همتی است که سرشار از عمق مفاهیم و زیبایی هاست .

دوستان هم اکنون که اندک زمانی به اتخابات ریاست جمهوری کشورمان مانده حال و روزمان حرفها و حدیثهای بسیاری را دربرداشته و از مجموعه جوها و فضاهای خوب و بد بسیاری تشکیل گشته است .

تشکلها و حزبها وگروهای سیاسی همه و همه درجوش و خروش هستند ودائم در نوسانند و هر روز ویا هر ساعت اخبار مختلفی را از این سیاست بازیها میشنویم و احساس میکنیم .

براستی این انتخابات تا چه اندازه در سیستم مملکت و مسائل اجتماعی و اقتصادی ایران امروز نقش دارد و فضای سیاست آنور مرزهای ایران درچه مراحل و درجاتی به سر میبرد !؟!

مردم ما چه نقشی در سیاست کشورشان دارند و اصلا سهم اساسی این مردم در آزادی عقاید و انتخاباتشان در چه حد است ؟

نیازهای مردم چیست و مسئولین این حکومت باید در چه راستایی قدم بردارند و تلاش بکار بندند !؟

رئیس جمهور آینده مردم تا چه اندازه آزادی اندیشه و قدرت اعمال آنها رادارد و تا چه اندازه نفوظ و تفکر سیاسی ؟

دمکراسی و آزادی بیان تا کی درحد شعار میماند و تا کی این سرزمین اسیر توطئه ها و قدرت طلبیهای مستکبران و استعمار گران خواهد ماند !؟ نقش کشورهای غربی در این انتخابات تا چه حد است و تا بکجا در این چارت عظیم سیاسی اعمال قدرت کرده اند ؟

دوست و دشمن واقعی این مردم کیست ؟ تا کی دروازه های سعادت و خوش بختی این مردمان بسته باشد ؟ وتا کی این مردمان مرید سیاست بازیها و زیاده طلبیهای یکسری سرمایه دار و قدرت طلب باقی بمانند !؟؟؟

آری عزیزان اینها مشکلات اساسی این مملکت هستند و اگر دیگر مشکلاتی هم وجود دارند فقط و فقط بخاطر همین مسائل و دگرگونی هاست ...

اگر به تاریخ ایران زمین نگاهی کوتاه بیاندازید به یک نکته مهم و اساسی حتما پی خواهید برد و آن اینکه این مملکت همواره دستخوش امواج کوتاه و بلند سیاست مداران و پادشاهان و قدرت طلبان بوده است - البته دوران آرامی و آسودگی زیادی نیز داشته اما آن هم زیره سایه همین امواج بلند آرام گرفته و زمان را سپری نموده است .

یک عامل بزرگ و اساسی که در همه زمانها ودورانها مشاهده شده و از زبان اکثر دانشمندان و متفکرین و فیلسوفان این مرزوبوم به گوش رسیده است این نکته است که مردم ایران همواره از یک چیز رنج برده اند و یک عامل همواره باعث گاها عقب ماندگی و کندروی و ازدیاد مشکلاتشان بوده است .

یک عنصر مهم و سرنوشت ساز که از قدیم الایام و از سالیان سال پیش جد اندر جد به مردمان ای سرزمین به میراث مانده است ! یک واقعیت بزرگ که دشمنان و بهره کشان این مملکت همواره سعی بر این داشته اند که این واقعیت روشن نگردد و بنوعی بر زیره پرده ابهام باقی بماند و هیچ گروه - شخص یا فرقه ای نتواند از زیره سایه این جهالت بیرون آید و آفتاب روشنی بخش واقعیات را ببیند و حس کند و لمس نماید .

این حقیقت چیزی نیست جز دانایی و فهم و شعور اجتماعی و نه فردی و اختصاصی چون بحمدالله از لحاظ آگاهی فردی و شخصی متفکران و اندیشمندان زیادی در این سرزمین بوجود آمده اند و کوشیده و زیسته اند ولی هیچ وقت این تلاشها و مجاهدتها به جامعه کشانیده نشده است و همواره شخصی ویا در سطوح بالاتر یعنی گروهی باقی مانده است و نتوانسته در یک فضای بالاتر و بزرگتر که نهاد جامعه است تبلور کند و رشد یابد ... !؟ البته این هم از خدمات شایسته همین عناصر خارجی و خود فروختگان داخلی است که چنین شده وگرنه اشکال از آن روشنفکران و متفکران نبوده و نیست .

آری دوستان وظیفه متفکران و اندیشمندان تحقق و تلاش در راه پر ارزش تفکر و رشد اعتقادات و علایق است و همواره میکوشند تا با ایثار مال - زندگی - آبرو ودر پایان جان خود به این بزرگ نائل گردند ولی مخاطبین و سطوح جامعه چه وظیفه ای دارند و چه مسئولیتی ؟؟

این نکته ای است که دشمنان میکوشند تا مردمان ما به آن دسترسی پیدا نکنند و از آن بی بهره مانند .

اگر فهم جامعه و سطح فکری جامعه بالا رود دیگر کمتر و بسیار سخت تر میتوان به آن مرزوبوم گستاخی کرد و دست درازی ! دیگر نمیتوان به راحتی و اندکی ریا و تزویر سالیان سال از آن مردمان بهره کشی کرد و زیره سایه آن ملت به چپابل و غارت منابع و فکر و اندیشه های آنان مشغول گشت ! اینها شعار نیست و یک مسئله رئالیستی میباشد و نه یک تفکر ایده آلیستی ... !؟!

اینها همه برگرفته از تاریخ بشریت و سرگزشت ملتها و اقوام پیشین است و نمونه های آنرا میتوانیم به وضوح در این قرون و جوامع شاهد باشیم .

مشکل اقوام جهان سومی (به رغم خواسته جهان اولی ها ... ) نفهمیدن است و نه راه فهمیدن ؟ نیاندیشیدن است و نه راه و روش اندیشیدن و...

مشکل ما اینست که میخواهیم فقط امروزمان را داشته باشیم و بس . حالا فرداها چه میشود که به ما مربوط نیست !!؟ این تفکر درست بلعکس تفکر سردمداران کشورهای غربی است از جمله انگلیسیها که هرچه میکنند و هرچه میجویند برای فردا و فرداهایشان است .

جدای از این مسائل مردم ما هیچ انگیزه ای از ایجاد تفکری نوین در خود پیدا نمیکنند و اصلا هیچ لزومی برای این کار واین تفکر پیدا نمیکنند .

باید سطح فکری و عمق اندیشیدن به مسائل بالا رود و این اصلی ترین و حساس ترین انگیزه و مسئولیت یک رئیس جمهور است .

مردم ایران نان نمیخواهند و آب هم به همچنین ! مردم ایران سرمایه نمیخواهند - مردم ما اصلا : کار و اشتغال - سیستم سرمایه مداری - تحصیلات عالیه -امکانات فرهنگی - سیاست قوی - اقتصادی پویا و ... را نمیخواهند !!!

میگوید چرا ؟ دوستان عزیز جواب این سئوال اینست که تمامی مواردی که ذکر شد و دیگر مسائل مهم و کوچک و بزرگ دیگر همه و همه دستخوش همین نکته حساس است و بس . مگر میشود کشوری به مرز پیشرفت و ترقی برسد و روزبروز از همه درجات و سطوح مادی و معنوی بروز شود و پیشرفت کند و اصلا در یک کلام آقا شود ولی مردمانش کم هوش و نفهم .... (!) کم درایت ؟ بیسواد و کم انگیزه باشند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خنده دار نیست ؟ اگر بطوره مثال اکثر کشورهای غربی بیایند و دست مارا همچون بعضی از کشورهای حوزه خلیج فارس و اقوام عرب بگیرند و مارا به نوعی تحویل بگیرند و ... آیا ما کشوری خود ساخته و مقتدر هستیم ؟ آیا ما سرمایه فکری داریم و ...

نه این انگیزه یک کشور اسلامی نیست و نباید باشد .

مردم ایران انقلاب کردند که جدای از مسائل دینی و مذهبی به یک قله افتخار نائل گردند و مثلا روزی برروی پاهای خود بایستند !؟! اما جدای از فشارهای کشورها و استعمارگران غربی مگر ما توانستیم چنین کنیم ؟

این رئیس جمهور که سهل است اگر صد رئیس جمهوردیگر هم بیایند و هدفشان جز ارتقای سطح بینش و اندیشه و تفکر درست انسانی در تمام سطوح مملکت باشد - مطمئن باشید چیزی عوض نخواهد شد و دوباره برمیگردیم به همان زمان سلطان داریوش و کوروش و تقی و نقی ...

عجب پیشرفتی ؟!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مردم ما باید خود به فکر آیندگانشان باشند نه دولت امریکا ؟!!! ما باید به فکر آینده و اقتدار میهن خود باشیم نه اسرائیل و انگلیس .

اگر به اخبار و رویدادهای با سانسور و بی سانسور همین دولت خودمان نگاهی بیاندازید پی به این نکته خواهید برد که جوامع غربی از هیچ کوشش و تلاشی برای از بین بردن اقتدار ما دریغ نمیکنند و بلکه از همه امکانات و تجربیات و عوامل بهره میبرند تا بتوانند این روزگاره پریشان و سردرگم مارا از اینی که هست بدتر نیز بسازند .

اعتقاد من بر اینست که هیچ گاه قوم و ملتی به جایی نرسیده است مگر اینکه مردمانش این را خواسته باشند . این حرف بنده نیست بلکه صحبت و راهنمایی خدائند متعال است که در قرآن کریم درج گردیده . مردم ما نباید به امید دولت و مسئولین فرهنگی و حکومتی خود بنشینند و دل بندند که متاسفانه اگر دردم یکی بودی ... قضیه همان هر کس به طریقی دل ما میشکند است که در پایاینش میگوید : بیگانه اگر میشکند حرفی نیست از دوست بپرسید که چرا میشکند ؟!!؟

آری عزیزان مشکل ما مردمان یکی دوتا نیست ولی قابل حل است - من خوشحال میشوم که در جمع وبلاگ نویسان عزیز و متعهدی این نظریات را اندک ولی پربار گاها میبینم و اعتقد دارم که نسل آینده این مملکت میتواند چنین کند چون نسلهای قبلی اکثرا یا درگیر سنتها و عقب افتادگیهای پوچ اند و یا درگیر بازیهای سیاسی و اندک اقشار فهیم و دانشمند هم سربرگریبان خویش کرده اند و یا دائم درگیر مسائل روزمره خود اند و کمتر کسی را میبینید که بدون سوء نیت و فریب افکار دیگران چنین گوید و چنین خواهد .

به هر شکل دوستان وظیفه ماست که روشن باشیم و روشنگری را بیاموزیم و از تجربیات بهره گیریم و از هیچ تلاشی فروگذار نباشیم .

متاسفانه انحرافات شخصیتی بسیار زیاد گشته و تعدد افکار و وابستگیها به جناحهای مختالف فکری یکی از مشکلات عمده این مملکت است . ولی یک نکته واضح و روشن است که ما ایرانی هستیم و اگر هم کسی خواست مسلمان ! جدای از دین و شریعتمان اهل این سرزمین هستیم و جز این آب و خاک جای دیگر سرای ما نیست - پس وحدت اولین گام بلند ما است .

ولی مطمنا اگر این وحدت با عامل محرک بزرگتری به نام دین گره بخورد صد در صد نتیجه بهتری خواهد داد اما دینی که برگرفته از حقایق و نیاز فطری انسان باشد و پیروانش به چیزی جز اعتلای آن نیاندیشند - دینی که مدینه فاضله همه ما باشد و نه عامل یا وسیله ای برای خرفتی و پوچی و ابزاری برای بازیچه کردن مردم توسط سیاست مداران و زورگویان !؟!

دینی که برگرفته از روشهای انسان سازی باشد و تمام روحیات وتشکیلاتش برای خدمت به خلق باشد و بس و نه چیز دیگری !

وگرنه به فرموده دکتر عالی مقام و معلم شهید دکتر شریعتی دین افیون ملتها خواهد شد و بس !؟!!

اگر مردم ما بکوشن تا بدانند و بفهمند و تلاش کنند تا به حقایق رسند آنوقت دیگر نمیتوان سره مردم رابه مزخرفات و مسائل پوچ و بیریشه گرم کرد و آنان را وسیله ای برای کسب شهرت - مقام - ثروت - قدرت و ... کرد . دیگر نمیتوان جایگاه و مقام مطالعه و مطبوعات را لجنزار کشانید و با احساسات مردم بازی کرد و همچنین با اعتقاداتشان !

این مسائل ربطی به دولت فعلی ایران ندارد بلکه همواره و در تمامی قرون ملتهارا چنین احمق بار آورده اند و چنین دوشیده اند و این یک حقیقت غیر قابل کتمان است و بس .

در سرزمین ما هم خب چنین بوده واز آنجا که کشور و نژاد ما همواره یکی از چند قطب بزرگ جهان بوده - دولتها و استعمارگران غربی و بعضا شرقی کوشیده اند تا همواره ایران ونام ایران را از صحنه رقابت و قدرت بیرون اندازند و خب تا اندازه زیادی هم موفق بوده و هستند !!؟!

اگر سیتم دولتی فعلی ما ایرادی دارد به خاطر عدم شناخت مردم و افکار عمومیش هست و بس . اگر مشکلات انقدر فاهش به چشم می آیند به دلیل کم درایتی و کم اندیشی مردمانش است وگرنه هیچ کس و هیچ قومی نمیتوانند بر مردم حکومت کنند تا زمانی که اکثریت جامعه پذیرایه آنها باشند و اصلا جدای از این مسائل اگر انتخاباتی میشود و اگر قرار است از طریق مردم و افکار عمومی نتیجه ای گرفته شود - این مردم هستند که با کم هوشی و کم تجربگی باعث میشوند تا همان کسانیکه قرار است به آنان خدمت کنند دور بیافتند یا حقیر و پوچ گردند و از دور کنار روند . چه متفکران و اندیشمندانی که بخاطر سوء استفاده سیاسیون و کم درایتی مردم و عقب ماندگی فکری مردم ما از بین رفتند و کم ارزش مردند و انگار که نه انگار روزی در این سرزمین زیسته اند و کوشیده اند و ...

وقتی زمینه آماده باشد دشمن اماده تر از ما است و براحتی چنان سرنوشت مارا تعیین میکند که گویی خواسته ملتمان بوده و انگار هیچ جنبنده ای در این رزمین زندگی نمیکند ؟؟؟؟؟؟؟؟

ما نمیدانیم و نمیفهمیم پس باید بدانیم و قدر انان که معلمان روشنی و دشمنان تاریکی ایند را باید دانست و ارج نهاد و در راه خواسته ها و تلاشهایشان از هیچ امری کوتاهی نکردتا شاید در طی چندین سال آینده بتوان به افق دوردستی نظاره کرد در آیینه انوار الهی روز و روزگاری را مشاهده نمود که این مردم و این سرزمین بر روی پاهای خود ایستاده وخود سرنوشت خود را تعیین میکند . ان شاا..

صحبت بدارزا کشید و همین جا بحث را به اتمام رسانم ولی یک نکته اساسی دیگر هم باید ذکر گردد و آن هم نقش مطبوعات و رسانه های جمعی است که بتازگی سالگردش را پشت سر نهادیم .

حق آزادی بیان و اندیشه و تفکر حق تمام انسانها و ملتهاست ! و نباید آنرا نادیده گرفت و بی توجه از آن رد شد .

مطبوعات چه در خدمت سیاست و چه در خدمت دشمنان سیاست این مملکت باشند !؟!! جایگاهی رفیع دارند چه رسد به اینکه واقعا جایگاه رسانه و نشریه و مثلا روزنامه ای یک جایگاه حقیقی و درست و روشنگر باشد .

مثلا چند هفته پیش در اکثر مقالات و روزنامه و نشریات صحبت برسره مجازات ودستگیریه شماری از وبلاگ نویسان بود که من را به فکر فرو برد ! که چرا اصلا باید شماری بنویسند و شماری جمع کنند !؟!؟

چرا باید مسئولین سردمدار فرهنگ و سیاست این مملکت از بازخورد رفتارشان بهراسند و مجبور به اعمال چنین اقداماتی باشند ؟ شاید مسئله اندکی به بحثمان ربط داشته باشد و آن هم همان عدم روشنگریست !!!!!!!!!!!

التبه باید به حق اندیشید و نقش ویران کننده آن دسته از گروهها و افرادی که هدف و سعیشان نابودی چارت حکومتی و ایجاد جوی نابهنجار از این اوضاع مساعد است را نادیده گرفت اما آیا همه اینچنین اند و همه قصد نابودی و از بین بردن افکار عمومی را دارند ؟ مثلا اینجانب آیا با نوشتن این قاله آیا قصد آشوب و ایجاد جوی شانتاج گونه را دارم !!!؟؟؟؟ یا فرضا وابسته به جناح یا گروه و یا سازمانی را دارم ؟

متاسفانه روند سامان سازی از زیر پایه و بنا خراب است و اصلا فرق بین دوست و دشمن معلوم نیست ؟ چون سیاست ما روراست نیست و هذفش بعذ از بیست و چند سال همچنان نا معلوم است !!؟

اینچنین که نمیشود حکومت کرد و سعی بر آرام سازی جو عمومی داشت . اصلا چرا باید این احساس بوجود آید و چرا باید آنقدر مشکل باشد که هرکس به خود اجازه دهد تا انتقاد کند آن هم بادلیل !؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! و گاها با مدارک !

اما بازهم میگویم - نامردمان زیادند و هدفشان نه تنها ایجاد جوی آرام و اصلاح گونه نیست بلکه قصدشان برهم ریزی سیستم ناقص و خدادادی مملکت است و تا سروصدایی میشود با اهداف و تسکیلاتی می آیند و دوباره با نقابهای مختلف و نگرش مختلف بنوعی شروع بهایجاد هرج و مرج و پراکندگی افکار میکنند و ...

این مسئله باعث میشود تا حرفها و صحبتهای اساسی و مهم لابلای همین اراجیف و چرندیات گم شده و آن دسته از بیخردان و ناآگاهان همه را با یک دید و همه چی را ا یک هدف از بین برند و دیگر فرق بین درست و غلط معلوم نشود .

صد البته آن کسانی که باید بفهمند - میفهمن و آن کسانی که باید پی به عمق مسائل ببرند میبرند ولی در این میان این افکار عمومی و اشخاص کم اطلاع هستند که رنج میبرند و سردرگم باقی میمانند .

در پایان از درگاه یزدان بلند مرتبه آرزومندم تا روزی فرارسد که فرق بین نفرت و کینه و نقاب و تزویر و ریا و از همه مهم تر نفاق معلوم گردد و دیگر چهره پست و کثیف آن خیانت کاران و نامردان به مردم و میهن روزی آشکار و نهان گردد تا دیگر جای حوبی بابدی وجایگاه انسان سازی و انسان محوری با صاحبان زرو - زورو - تزویر تعویض نگردد . ان شاا...

سید بهنام . ع

                                       خدایارو نگهدارتان باد

 

2 نوشته شده در    توسط A-M  | 
 
 كهن ديارا

    كهن ديارا ...!
  نادر نادر پور

كهن ديارا، ديار يارا، به عزم رفتن، دل از تو كندم،
ولي ندانم اگر گريزم، كجا گريزم وگر بمانم كجا بمانم؟
نه پاي رفتن، نه تاب ماندن، چگونه گويم، درخت خشكي
عجب نباشد اگر تبرزن طمع ببندد به استخوانم
در اين جهنم گل بهشتي چگونه رويد؟ چگونه بويد؟
من اي بهاران، ز ابر نيسان، چه بهره گيرم كه خود خزانم
صداي حق را سكوت باطل در آن دل شب چنان فرو كوفت
كه تا قيامت در اين مصيبت گلو فشارد غم زمانم
كبوتران را به گاه رفتن سر نشستن به بام من نيست
كه تا پيامي به خط جانان زپاي آنان فروستانم
سفينه ي دل نشسته در گل، چراغ ساحل نمي درخشد
در اين سياهي سپيده اي نيست كه چشم حسرت در او نشانم
الا خدايا! گره گشايا! به چاره جويي مرا مدد كن
بود كه بر خود دري گشايم، غم درون را برون كشانم
چنان سراپا شب سيه را به چنگ ودندان در آورم پوست
كه صبح عريان به خون نشيند برآستانم، برآستانم
كهن ديارا، ديار يارا، به عزم رفتن دل از تو كندمشخ
ولي جز آن جا وطن گزيدن نمي توانم، نمي توانم ....



                              دوستان گرامی حتما مقاله زیر را مطالعه بفرمایید  :

                                                  *         *          *          *

 

2 نوشته شده در    توسط A-M  | 
 
 بيكاران و اقشار كم درآمد چرا بايد رأي بدهند؟
         بيكاران و اقشار كم درآمد چرا بايد رأي بدهند؟           

علی حاجی قاسمی

استاد جامعه شناسي سياسي در دانشگاه جنوبي استكهلم:

                                          *********

در افكار عمومي اين باور قوت يافته است كه اصلاح طلبان دوم خردادي تا چند ماه ديگر نهاد رياست جمهوري و دولت را نيز به رقباي اصولگراي خود واگذار خواهند كرد و بدين سان عمر هشت ساله اصلاحات حكومتي در ايران به پايان خواهد رسيد. روند افول تدريجي اصلاح طلبان حكومتي در نهادهاي قدرت كه با انتخابات شوراها آغاز و در انتخابات سال گذشته مجلس ادامه يافت، اين تصور را در باور عمومي دامن زده است كه «پروژه اصلاحات» در جمهوري اسلامي، بار ديگر به وضعيتي بلاتكليف و چشم اندازي مبهم و ناروشن گرفتار شده است. آيا آن چنان كه بدبينان مي پندارند، تحول اصلاحي سال هاي اخير به سرنوشت ديگر اقدامات اصلاح گرانه يك صد سال گذشته در ايران گرفتار شده است؟ آيا جامعه ايران و نظام سياسي حاكم بر آن ظرفيت اصلاح پذيري و پيشرفت را به روش هاي مسالمت آميز و متمدنانه ندارد يا اين كه تحولات جاري در كشور بيان گر آن است كه اصلاحات در دوره معاصر به مثابه روندي بي پايان صرفا دوران آغازين خود را پشت سر گذاشته و با بلوغ جامعه و اهل سياست وارد مراحل پيچيده و پايدارتري خواهد شد؟ به راستي چرا افكار عمومي در ايران اين چنين ناپايدار، بي ثبات و شكننده است؟ چرا لحظه بيني و كوته نگري بر فضاي سياسي ايران مسلط است و بازيگران سياسي فاقد برنامه و چشم اندازي روشن و دورنگرند كه اين چنين در جزر و مدهاي سياسي گرفتار مي شوند؟ در اين نوشته، تلاش خواهد شد تا ضرورت هاي اجتناب ناپذيري كه راهبرد اصلاحات مردمي، آن چنان كه در كشورهاي دموكراتيك تجربه شده است و در ايران نيز مي تواند به مبارزه سياسي، خلاقيت، پايداري و تداوم بدهد، مورد بررسي قرار خواهد گرفت.

در حالي كه تنها چند هفته ديگر به انتخابات رياست جمهوري باقي مانده، بحث عمده انتخابات در نامزد شدن اين يا آن چهره سياسي و احتمال پذيرش يا رد صلاحيت اين يا آن نامزد اصلاح طلب توسط شوراي نگهبان محدود مانده است. مهم ترين دغدغه اصلاح طلبان حكومتي طي یک سال اخير اين بوده است كه چه فردي را معرفي كنند كه از صافي شوراي نگهبان عبور كند يا بتواند در رقابت با نامزد جناح رقيب برنده بيرون آيد. از اين كه بگذريم، جدي ترين و با محتواترين بحثي كه در زمينه انتخابات مطرح شده، اين بوده است كه چگونه اصلاح طلبان با توجه به محدوديت هاي موجود در ساختار سياسي ايران، آينده روند اصلاحات را با روي كار آوردن چهره اي كه دست
آوردهاي اصلاحات را حفظ كند و فضاي نسبتاً باز سياسي در كشور را تداوم بخشد، تضمين نمايند. طرفداران اين نظريه در يك كلام، انتخاب مجدد هاشمي رفسنجاني را ضامن حفظ دست آوردهايي دانسته اند كه در دوران رياست محمد خاتمي در عرصه سياسي و اجتماعي به دست آمده است. اما آيا موضوع سياست در كشوري كه توسعه سياسي و اقتصادي سريعي را از سر مي گذراند و ويژگي هاي مدرنيسم و پسامدرنيسم را همزمان با هم تجربه مي كند و از پتانسيل بسيار بالاي اجتماعي براي رشد و شكوفايي برخوردار است همين است؟ آيا بضاعت بازي گران سياسي در ايران و به ويژه «جنبش اصلاح طلبي» در همين حد است كه درباره نامزدهاي رياست جمهوري يا حداكثر تركيب اعضاي تيم اين نامزدها مانور بدهند؟ اگر تجربه دموكراسي هاي نهادينه شده را طي يك صد سال اخير مبنا قرار دهيم، چنين روش كاري را كه بازي گران سياسي در ايران در نهادينه كردن مناسبات دموكراتيك در عرصه سياسي برگزيده اند مردود خواهيم دانست. در نظام هاي دموكراتيك، سياست تنها به هنرنمايي بازي گران متعلق به اين يا آن جناح سياسي كه حتي از يك رابطه ارگانيك با گروهاي اجتماعي مشخص نيز برخوردار نيستند محدود نمي شود و موضوع سياست نيز صرفا تداوم اقتدار اين يا آن جناح يا جاب جايي جناح هاي سياسي با يكديگر نمي باشد. در جوامعي كه «انتخابات» در آن ها نهادينه شده است و داعيه بازي دموكراتيك را دارند، بازي گران اصلي عرصه سياست را نمايندگان طبقات و گروه هاي متشكل و سازماندهي شده اجتماعي تشكيل مي دهند كه به طور مستقيم توسط نهادهاي سياسي و صنفي برخاسته از آن طبقات برگزيده شده اند. موضوع سياست را نيز عمدتاً چگونگي و ميزان توزيع ثروت و امكانات در بين طبقات و گروه هاي مختلف اجتماعي شامل مي شود كه اين هدف از طريق جدال مسالمت آميز بين گروه هاي متشكل اجتماعي تأمين مي شود. بر همين مبناست كه در اين نوشته هر آن چيز ديگري را كه در صحنه سياسي ايران تحت نام انتخابات و مبارزه سياسي مطرح شود و ربط مستقيم با دو هدف كليدي كه برشمرديم نداشته باشد، موضوعي مجازي دانسته مي شود كه براي جلوگيري از تحقق اين دو هدف اساسي به كار گرفته مي شود.
براي هر پژوهش گر علوم اجتماعي درك اين واقعيت كه جامعه ايران از مناسبات و روابط ناعادلانه و آسيب هاي متعدد اجتماعي رنج مي برد و ساختار طبقاتي و اجتماعي آن دچار بي نظمي، عدم انسجام و افسارگسيختگي گسترده اي است، امري سهل و آسان است. اختلاف شديد طبقاتي و ناامني گسترده در حوزه هاي اقتصادي و اجتماعي، در كنار آشفتگي در امر توسعه اقتصادي و فساد گسترده و ناتواني مديران در نهادهاي عمومي، پديده هاي آشكاري هستند كه نياز به اثبات ندارند. كافي است به ميان مردم برويم و به دغدغه ها و اشتغالات ذهني آن ها گوش كنيم تا به سادگي دريابيم كه اصلي ترين موضوع سياست در ايران بحث توسعه و فقدان يك نظام جامع رفاهي است. اين كه بخش بزرگي از نيروي كار از اشتغال محروم است و بخش قابل توجهي از حقوق بگيران از درآمدهاي پاييني برخوردارند كه اين موجب مي شود تا آن ها قادر به ادامه زندگي با شيوه اي شرافت مندانه نباشند. علاوه بر اين، دغدغه هاي ديگر مانند گسترش بزه كاري، فساد و دزدي، فحشا، اعتياد و ديگر آسيب هاي مرتبط با اين نارسايي ها، موضوعات اصلي سياست را در ايران تشكيل مي دهند. براي بخش بزرگي از مردم، اعم از اين كه به طيف بزرگ گروه هاي آسيب پذير و فقير جامعه تعلق داشته باشند يا به طبقه متوسط، گفتمان جناح هاي مسلط سياسي درباره اين كه كدام نامزد و از چه جناح سياسي برازنده مقام رياست جمهوري است، امري حاشيه اي و فاقد اهميت است. به همين علت، بي تفاوتي چشم گيري در جامعه ايران به انتخابات آينده رياست جمهوري مشاهده مي شود كه اين مي تواند نگراني دولتمردان و كارگزاران حكومتي و حتي دلسوزان خارج از نظام را كه نقش مستقيمي هم در سياست گذاري ها ندارند در پي داشته باشد. در نظر مردم، حتي بهترين و زبده ترين «رجل» سياسي چنان چه به طرح معضلات و دغدغه هاي اصلي جامعه نپردازد و راه كارها و برنامه هاي شفاف و مشخصي را براي حل اين معضلات ارايه نكند جذابيتي نخواهد داشت. درگيري هاي سياسي بر سر قدرت، ابزاري براي تداوم آشفتگي در ساختار سياسي و اجتماعي دانسته مي شود كه تنها اتلاف وقت نسل هاي بحران زده را در پي خواهد داشت و ادامه اين روند به گسترش سياست گريزي مي انجامد.
در چنين فضايي است كه حتي زماني كه برخي از مدعيان تازه از راه رسيده سياسي به مسايل مبرم اجتماعي مي پردازند، انگيزه آن ها حل واقعي مشكلات دانسته نمي شود، بلكه در افكار عمومي اين باور قوت يافته است كه طرح اين گونه مسايل توسط بازي گران سياسي خوش نشين در حكومت عمدتاً جنبه ابزاري دارد كه به منظور جلب آراي عمومي صورت مي گيرد. جناح هاي سياسي و رجل منتسب به آن ها در دوران مبارزه انتخاباتي هم چون هميشه به منظور اشتهار فردي و ضربه زدن به رقبا به طرح نارسايي ها و ناتواني هاي دولتمردان قبلي مي پردازند، بدون آن كه راه كارها و تدابير خود را ارايه كنند. رجل سياسي در ايران كه به علت فقدان نهادهاي متشكل سياسي و صنفي خود را در برابر طبقات و گروه هاي اجتماعي پاسخ گو نمي دانند، معمولاً قادر نبوده اند تا جامعه را متقاعد سازند كه چگونه خود خواهند توانست مشكلات و ناهمواري ها را مرتفع سازند. به همين علت در افكار عمومي، گفتمان سياسي و وعده هاي انتخاباتي اين رجل چندان جدي گرفته نمي شود. در نتيجه در اذهان مخاطبان، استفاده از شيوه هاي پوپوليستي و عوام فريبانه در طرح مشكلات اجتماعي توسط سياستمداراني كه ارتباطي ارگانيك و دوجانبه با راي دهندگان ندارند، نه تنها گرهي را نمي گشايد بلكه عصيان عمومي را تشديد مي كند. حتي در مواردي هم كه اميدهاي كاذبي ايجاد مي شود، به علت برآورده نشدن به سرعت سرخوردگي بيش تر مردم را از بازي گران سياسي در پي دارد.

                                   

طبقات و گروه هاي اجتماعي؛ مفاهيم فراموش شده
گفتيم كه گفتمان اصلي انتخابات سياسي در هر جامعه را طرح مسايل و معضلات طبقات و گروه هاي اجتماعي و ارايه راه حل هاي مشخص براي رفع نارسايي ها تشكيل مي دهد. اين معضلات در هر دوره اي مشخص، محدود و قابل تعريف است كه مي بايست صريح و بي پرده و متكي بر روش هاي علمي و قابل شناخت براي همگان شناسايي و معرفي شود و مهم تر از آن با راه كارهاي معيني كه با روش هاي علمي قابل بررسي و ارزش يابي باشد، به گونه اي شفاف ارايه شود. به عنوان مثال، مبارزه با بيكاري و رفع نيازهاي اقتصادي و رفاهي بيكاران يكي از اين موارد مشخص است كه در دموكراسي هاي نهادينه شده از بدو شكل گيري دولت هاي دموكراتيك همواره مطرح بوده و موضوع اصلي گفتمان سياسي را تشكيل مي داده است. تركيب بيكاران جامعه را گروه هاي مشخص و قابل تعريفي تشكيل مي دهد كه از حيث تركيب گروهي، سني، پراكندگي جغرافيايي، وضعيت تحصيلي و تخصصي و شرايط ديگر قابل شناسايي هستند. علل و عوامل بيكاري اين گروها و شرايط و امكاناتي كه براي حضور مجدد آن ها در بازار كار مورد نياز است نيز با روش هاي علمي قادر به شناسايي، طرح و بررسي است، به گونه اي كه جايي را براي سوء استفاده ابزاري مدعيان از اين معضل اجتماعي باز نمي گذارد. آن چه باقي مي ماند، ميزان آمادگي و تمايل بازي گران سياسي براي به كارگيري امكانات و راه كارهاي معين و هزينه كردن براي انجام اقدامات مشخص در جهت مقابله با اين معضل اجتماعي است. جدال مدعيان سياسي در زمينه كاهش ميزان بيكاري، در واقع هم آوردي ميان برنامه هاي مشخص آن هاست كه از حيث جديت در سرمايه گذاري و تلاش دولت در مقابله با اين معضل، آن هم از طريق اختصاص اعتبار از امكانات بخش عمومي و توزيع ثروت و امكانات به سمت و سوي گروه هاي بيكار، با يكديگر تفاوت خواهد داشت. مدعيان چپ گرا كه عمدتاً نامزد احزاب سوسيال دموكرات و چپ هستند و به نهادهاي سنديكايي نيز نزديكند، معمولاً برنامه هاي جامع و پرهزينه اشتغال زايي را ارايه مي دهند و مدعيان كلاسيك راست گرا كه كاهش ماليات و ايجاد تسهيلات بيش تر براي بخش خصوصي را عامل اصلي افزايش ميزان اشتغال مي دانند، اصولاً به نقش دولت براي تقويت برنامه هاي اشتغال زا باور ندارند. به بيان ديگر، در وضعيت فعلي ايران مدعياني كه دولت محمد خاتمي را مورد سؤال قرار مي دهند، بايد به گونه اي شفاف و صريح بيان كنند كه چه طرح ها يا روش هايي را براي حل معضل بيكاري در پيش خواهند گرفت؛ اين طرح ها چه هزينه اي را براي بخش عمومي در بر خواهد داشت و بالاخره اين كه اين هزينه ها از چه منابعي تأمين خواهد شد؟ سه پرسش مشخص كه سه پاسخ صريح و شفاف را مي طلبد.
در اين زمينه مدعيان بايد با صراحت پاسخ دهند كه با روند افسارگسيخته و غيرعلمي خصوصي سازي شركت هاي دولتي و نيمه دولتي (شركت ها و مراكز توليدي وابسته به بنيادها) كه طي سال هاي اخير يكي از مهم ترين عوامل گسترش بيكاري بوده است، چه خواهند كرد؟ آيا روند سبعانه اي كه مالكان جديد در اخراج بخش بزرگي از نيروي كار اين مراكز توليدي در پيش گرفته اند، همچنان و بدون هيچ نظارتي از طرف دولت دنبال خواهد شد؟ اگر چنين باشد پس چه نهاد و مرجعي در كشور حافظ منافع ده ها هزار حقوق بگيري است كه پس از سال ها خدمت در اين مراكز، يك باره و بدون هيچ حساب و كتابي و تنها با اندك مبلغي كه به عنوان بازخريد به آن ها پرداخت مي شود از كار بركنار و به حال خود رها مي شوند؟ اگر در غيبت سنديكاهاي واقعي و توان مند كارگري در ايران، دولت و بخش عمومي وظيفه حمايت از نيروي كار را برعهده نگيرد، پس اساساًٌ چه نقش و كاركردي ديگري براي دولت متصور خواهد بود؟
علاوه براين، چه تدابيري براي تأمين اقتصادي و رفاه حال بيكاران جامعه در نظر گرفته شده است؟ -چه آن هايي كه اشتغال داشته اند و از كار بركنار شده اند و در فهرست رسمي بيكاران قرار دارند و چه بخش بسيار بزرگ تري كه اساساً در فهرست رسمي بيكاران نيستند و تا كنون از هيچ گونه حقوق و مزاياي بيكاري برخوردار نبوده اند. در اين زمينه مدعيان چپ گرا (كه البته در ميان نامزدهاي مطرح رياست جمهوري معلوم نيست كه كداميك در اين طيف مي گنجند) مي بايست با تدارك و ارايه برنامه هاي جامع رفاهي به طور مشخص تأمين منافع طيف نسبتاً گسترده بيكاران را در نظر گيرند. نخست اين كه همه بيكاراني كه زير پوشش بيمه هاي بيكاري نيستند، از كمك هزينه هاي ديگري كه توسط بخش عمومي بايد تأمين شود برخوردار گردند تا بدين وسيله شرايط براي يك زندگي شرافتمندانه پيش از ورود مجدد آن ها به بازار كار فراهم شود. دوم آن كه دوره هاي مختلف آموزشي با هزينه دولتي براي اين بيكاران به منظور پاسخ گويي به نيازهاي روز بازار كار ترتيب داده شود تا پس از گذراندن اين دوره ها آن ها، بتوانند به بازار كار راه پيدا كنند. تأمين هزينه هاي اين دو هدف، تنها از طريق توزيع ثروت و امكانات از طريق افزايش سطح ماليات ها (به خصوص براي گروه هايي كه معدل درآمدهاي آن ها از ميانگين بالاتر است) يا اختصاص درآمدهاي دولتي از منابع ملي (به ويژه درآمد حاصل از فروش نفت و گاز) ميسر مي شود. براي بيكاران جامعه كه طبق آمارهاي رسمي 14 درصد نيروي كار را شامل مي شود و با احتساب شمار وسيعي از بيكاران ثبت نشده يا طيف بزرگي از نيروي كار كه از دستمزدهاي بسيار پاييني برخوردارند (مانند زناني كه از سر ناچاري به كارهاي كم درآمد تن داده اند)، اين ميزان تا يك سوم نيروي كار را دربرمي گيرد. اصلي ترين موضوع سياست را اشتغال و تأمين معاش تشكيل مي دهد. آيا در بحث مدعيان رياست جمهوري موضوع بيكاري و راه كارهاي عملي براي مقابله با آن، چنان که اشاره شد، سهم واقعي خود را در مبارزات انتخاباتي داشته است؟ آيا چهره هاي شاخص جنبش اصلاح طلبي را به عنوان پرچمداران دفاع از حقوق اين طيف بزرگ محروم مي شناسيم؟ پاسخ به اين سؤال منفي است.
چهره هاي مطرح رياست جمهوري هيچ كدام و تقريباً در هيچ مرحله از حيات سياسي و اجتماعي خود به طيف حقوق بگير و نيروي كار جامعه تعلق نداشته و هيچ ارتباط دو جانبه اي با نيروي كار ندارند، چه برسد به اين كه نماينده گروه وسيع حقوق بگيران جامعه باشند. بنابراين، پرسشي كه در اين جا مطرح مي شود اين است كه طيف بزرگ بيكاران يا حقوق بگيران كم درآمد كه دغدغه اصلي شان داشتن اشتغال مناسب و درآمدي است كه زندگي شرافتمندانه اي را براي آن ها امكان پذير سازد، چرا بايد ذهن خود را به انتخابات رياست جمهوري و نامزدهايي مشغول كنند كه به مبرم ترين نياز آن ها توجه جدي نشان نمي دهند؟
دومين گروه بزرگ آسيب پذير جامعه را سالمنداني تشكيل مي دهند كه يا از حقوق و مزاياي بازنشستگي برخوردار نيستند يا داراي درآمدهايي هستند كه آن ها را پايين تر از خط فقر نگاه مي دارد. نامزدهاي رياست بر دستگاه اجرايي چه برنامه اي را براي طيف بزرگ سالمندان روستانشين يا حاشيه نشينان شهري تدارك ديده اند؟ در اين جا از شهرونداني صحبت مي كنيم كه تمام عمر خود را وقف كار شرافتمندانه با دستمزدهاي ناچيز كرده اند، ولي امروز به دليل عدم برخورداري از بيمه بازنشستگي به حال خود رها شده اند. در وضعيت كنوني تنها بخش كوچكي از اين گروه آسيب پذير از مقرري هاي ناچيزي كه كميته امداد به صورت صدقه به آن ها اعطا مي كند، برخوردارند. اين در حالي است كه نيازهاي اين گروه هاي آسيب پذير به حمايت هاي عمومي، به ويژه در زمينه بهداشت و درمان و مراقبت، نسبت به جمعيت جوان جامعه بسيار گسترده تر و فزاينده تر است. مشاركت در عرصه سياست و توجه به بحث انتخابات چه سودي براي سالمندان جامعه دارد كه نزديك به 10 درصد جمعيت كشور را تشكيل مي دهند؟ كدام نامزد رياست جمهوري در برنامه هاي خود وعده داده است كه براي همه شهروندان سالمند، اعم از آن هايي كه تحت پوشش صندوق هاي بيمه بازنشستگي هستند يا آن هايي كه فاقد آن هستند، مقرري ثابت ماهانه به عنوان حق شهروندي تعيين خواهد كرد، آن هم مبلغي كه بر طبق استانداردهاي شناخته شده زندگي شرافتمندانه اي را براي اين گروه آسيب پذير تضمين نمايد؟ اگر نامزدها چنين نكرده اند، به چه دليل موجهي توقع دارند كه اين طيف آسيب پذير جامعه مي بايست به انتخابات و مبارزه انتخاباتي و به نهادهاي سياسي موجود در صحنه توجه اي نشان دهد؟
سومين گروه بزرگ اجتماعي كه تصميمات سياسي دولتمردان بر زندگي آن ها تاثير چشم گيري دارد، گروه هاي سني پايين جامعه اعم از كودكان، نوجوانان و جواناني را تشكيل مي دهد كه مجموعاً نزديك به نيمي از جمعيت جامعه را شامل مي شود. اين گروه بزرگ اجتماعي به علت اين كه تحت تكفل والدين هستند و هنوز وارد بازار كار نشده اند، به شدت به موقعيت و شرايط اقتصادي و معيشتي خانوار وابسته هستند. به همين علت و چنان چه جامعه و دولت مداخله فعالي در حمايت از خانوارها و گروه هاي سني پايين جامعه نكند، اختلاف طبقاتي و فقر از نسلي به نسل ديگر به ارث مي رسد و نابرابري هاي موجود در جامعه تداوم خواهد يافت. بازي گران سياسي ليبرال و محافظه كار توجه چنداني به مداخله جدي در بهبود وضعيت معيشتي خانوار ندارند. آن ها مسؤوليت نگهداري و تربيت كودكان و نوجوانان را بر عهده والدين مي دانند و به همين علت سهم جامعه را در تأمين نيازهاي نسل آينده ساز محدود مي دانند. نتيجه اين تفكر آن مي شود كه آينده هر كودك و نوجوان به موقعيت اقتصادي خانوار و امكاناتي كه والدين مي توانند در اختيار فرزندان قرار دهند بستگي پيدا مي كند. خانوارهايي كه از امكانات مادي خوبي برخوردارند، قدرت سرمايه گذاري برای تعليم و تربيت و ايجاد امكانات لازم براي ادامه تحصيلات فرزندان خود را دارند و خانوارهاي كم درآمد قادر به چنين سرمايه گذاري هايي نيستند. نتيجه اين سياست آن مي شود كه نابرابري هاي اجتماعي همچنان تداوم مي يابد. در بينش چپ و عدالت طلبانه، كودكان و نوجوانان شهروندان جامعه محسوب مي شوند و از حقوق مساوي برخوردارند. نتيجتاً دولت موظف مي شود تا امكانات مساوي را براي رشد و پيشرفت آن ها، صرف نظر از اين كه در خانواده ثروتمند به دنيا آمده اند يا فقير، فراهم كند. بدين ترتيب، مسؤوليت نگهداري و آموزش و پرورش كودكان و نوجوانان بين خانوار و جامعه تقسيم مي شود. بر پايه اين تفكر، جامعه و امكانات بخش عمومي سهم بزرگي را در ايجاد شرايط برابر براي رشد و شكوفايي نسل آينده سازان بر عهده مي گيرد. بدين سان يك هدف كليدي دولت آن مي شود تا با سرمايه گذاري گسترده و ايجاد امكانات مساوي براي رشد و شكوفايي كودكان و جوانان مانع از آن شود تا موقعيت اقتصادي گروه هاي ضعيف به آينده فرزندان آنان لطمه وارد سازد و نابرابري هاي طبقاتي از يك نسل به نسل ديگر به ارث رسيده و تداوم يابد. به بيان ديگر در چنين بينشي، برخورداري از امكانات مساوي براي داشتن يك زندگي شرافتمندانه براي هر كودك و نوجوان يك حق شهروندي محسوب مي شود كه دولتمردان موظف به تأمين آن هستند.
براي هر پژوهش گر علوم اجتماعي شناخت اين واقعيت دشوار نيست كه در جامعه ايران بينش هاي سياسي و فرهنگي محافظه كار و ليبرال در اين زمينه كاملاً مسلط هستند. تقسيم نهادهاي آموزشي به دولتي و خصوصي در همه مراحل آموزشي و تعيين شهريه هاي سنگين براي مراكز خصوصي و سطح پايين كيفيت آموزش در مدارس دولتي به ويژه در مدارس محروم، همه و همه موجب شده است تا تنها خانوارهايي كه از استطاعت مالي خوبي برخوردارند قادر باشند شرايط لازم را براي شكوفايي فرزندان خود فراهم كنند. برنامه «رجل» سياسي كه نامزد رياست بر دستگاه اجرايي كشور هستند، براي ايجاد شرايط برابر براي پرورش و آموزش آينده سازان جامعه چيست؟ چه برنامه مشخص و مدوني براي پايان دادن به تداوم نابرابري هاي طبقاتي در بين نسل ها دارند؟ مشخص تر بگوييم؛ آيا در ميان رجلي كه براي احراز مقام رياست جمهوري خيز برداشته اند، كسي تا به حال به اين موضوع فكر كرده است كه براي هر شهروند زير 18 سال، صرف نظر از اين كه در چه خانواده اي و با چه سطح درآمدي رشد مي يابد، مقرري ثابت ماهانه اي به عنوان حق شهروندي تعيين نمايد؟ تعيين چنين مقرري به عنوان حق شهروندي، كمك هزينه اي خواهد بود كه بنيه مالي خانوار، به خصوص گروه هاي ضعيف جامعه را، به طرز قابل توجهي تقويت خواهد كرد. آيا در ميان نامزدهاي مقام رياست جمهوري چهره عدالت طلبي پيدا مي شود كه اين وعده را بدهد كه شهريه هاي نجومي دانشگاه هاي آزاد كاملاً برچيده خواهد شد تا ديگر جوانان خانوارهاي كم درآمد به اين دليل كه قادر نيستند شهريه دانشگاه را پرداخت كنند عطاي آموزش عالي را به لقايش نبخشند؟ بار ديگر اين سؤال مطرح مي شود كه آيا در گفتمان سياسي در ايران به اين مباحث كه براي نسل جوان بسيار كليدي و حياتي است، اساساً توجهي نشان داده خواهد شد يا طرح مسايل جوانان بيش تر جنبه شعاري و تبليغي دارد و برنامه مشخصي كه در زندگي آن ها تحول جدي ايجاد كند در آن مشاهده نمي شود. !!؟

علاوه بر اين سه گروه اجتماعي كه از آسيب پذيرترين گروه هاي اجتماعي محسوب مي شوند، مي توان به گروه هاي ديگر آسيب پذير اشاره كرد كه هر كدام انگيزه هاي بسيار قوي براي مداخله در روند تغيير و تحولات اجتماعي دارند. زنان يكي ديگر از گروه هاي بزرگ و تأثير گذار اجتماعي هستند كه از نابرابري هاي عميق و گسترده در عرصه حقوقي و موقعيت اجتماعي رنج مي برند و در باره مسايل و مشكلات مبرم آن ها صاحب نظران بسيار گفته و نوشته اند. از ديگر گروه هاي آسيب پذير كه از نامزدهاي احراز مقام رياست جمهوري توقعات مشخص سياسي دارند، مي توان از بيماران و افرادي كه دچار ناتواني هاي جسمي هستند، حاشيه نشينان شهري كه در مناطق محروم تجمع پيدا كرده و از مناطق در حال توسعه جدا مانده اند و گروه هاي قومي كه در فقر نهادينه شده به سر مي برند نام برد.
محافظه كاران اصلاح پذير
در مرحله كنوني، شناخت گروهاي اجتماعي آسيب پذير و آسيب هايي كه متوجه اين گروه هاست و سپس يافتن راه حل هاي عملي در قالب يك استراتژي مدون و قابل اجرا براي رفع دشواري ها موضوع اصلي سياست را به ويژه براي جنبش اصلاح طلبي ايران تشكيل مي دهد. با وجود محدوديت هايي كه در عرصه سياسي براي حضور اصلاح طلبان حكومتي در پست هاي اجرايي و تصميم گيرنده ايجاد شده است، اين واقعيت را نبايد از نظر دور داشت كه در دو دوره رياست اصلاح طلبان بر نهادهاي تصميم گيرنده كشور موفقيت هاي چشم گيري به ويژه در زمينه آزادي هاي اجتماعي حاصل شده است. اين موفقيت نشان گر آن است كه با وجود مقاومتي كه نهادهاي محافظه كار در ايران در برابر تحولات سياسي و اجتماعي از خود نشان مي دهند، آن جا كه ايده تحول از حمايت اجتماعي برخوردار باشد در برابر آن دست به عقب نشيني مي زنند و حتي خود را با آن انطباق مي دهند. به بيان ديگر، طرح ايده هاي اصلاح طلبانه منجر به آن شده است تا در گفتمان و رفتار محافظه كاران نيز تحولات مثبتي صورت پذيرد و آن ها را به سمت مردم گرايي و احترام نسبي به حقوق مدني ترغيب يا وادار كند. بنابراين، براي جنبش اصلاح طلبي نبايد اين هدف برجسته باشد كه خود در موقعيت اجرايي قرار گيرد، بلكه مهم آن است كه مطالبات گروه هاي اجتماعي، به ويژه طيف هاي آسيب پذير، طرح و اجتماعي شوند تا منجر به آن شود كه توقعات عمومي افزايش يابد. تنها در چنين صورتي است كه دولتمردان وادار مي شوند تا در جهت تأمين مطالبات مردم حركت كنند و از افتادن در مسير ماجراجويي و عمده كردن كشمكش هاي بي حاصل بين المللي فاصله گيرند. بزرگ ترين تجربه و دست آورد جنبش اصلاح طلبي همين بوده كه توانسته است با طرح افكار و ايده هاي نوين به ويژه برخاسته از نيازها و مطالبات، طيف محافظه كار را متوجه اين نيازها سازد و آن ها را به تغيير در رفتار و كردار خود در مواجهه با مردم هدايت كند. اجرايي كردن روند اصلاحات در عرصه هايي كه نيازهاي مبرم و روز گروه هاي بزرگ اجتماعي در آن خلاصه مي شود به سرعت به طيف محافظه كار نيز تسري مي يابد و روند اصلاحي با حضور يا بدون حضور اصلاح طلبان در دستگاه هاي تصميم گيرنده و اجرايي دنبال خواهد شد.
براي تحقق اين هدف، نخست به احزاب و سازمان هاي اصلاح طلبي نياز است كه اصلاحات را در تحقق مطالبات طبقات و گروه هاي آسيب پذير اجتماعي، به ويژه طيف بزرگ حقوق بگيراني بدانند كه تحولات سازنده سياسي به طور مستقيم به بهبود وضع زندگي آن ها منجر خواهد شد. علاوه بر شكل گيري يا تحكيم موقعيت چنين نهادهايي كه هدف اصلي سياست را رشد و گسترش رفاه عمومي بدانند، يك شرط مهم ديگر الزامي است و آن متشكل كردن اين گروه هاي اجتماعي در تشكل هاي صنفي است. در نظام هاي دموكراتيك، اصلي ترين اهرم هاي فشار، سنديكاها و نهادهاي غير دولتي هستند كه در پايين و توسط فعالان جنبش اصلاحي شكل مي گيرند. بدون به حركت درآمدن اين تشكل ها كه توسط فعالان پيگير و با پشتكار جنبش اصلاحي كه نقش لوكوموتيو را براي اين نهادها ايفا مي كنند، جنبش اصلاحي در حد كارگزار سياسي محدود باقي خواهد ماند. اين كارگزاران همواره اراده اي معطوف به قدرت داشته اند و در فضايي جداي از گروه هاي مردمي زيسته اند. توقع اين كه خوش نشينان عرصه سياست انگيزه كار در پايين و به حركت درآوردن گروه هاي آسيب پذير جامعه را براي احقاق حقوق خود داشته باشند عبث و بيهوده است.
در زمينه طرح مطالبات رفاهي كه اصلي ترين و با پتانسيل ترين حوزه اي است كه موتور اصلاحات را به حركت در مي آورد، اصلاح طلبان ايران حتي از دولت بيسمارك كه 150 سال پيش در آلمان در جهت تأمين چنين مطالباتي گام برداشت، عقب تر هستند. هر چند كه بيسمارك به شيوه اي پاترناليستي، يعني ارايه امكانات رفاهي توسط حكومت مستبد به منظور آرام نگاه داشتن گروه هاي ضعيف جامعه و جلوگيري از شورش اجتماعي، برنامه هاي رفاهي خود را به اجرا در آورد، با اين حال با انتخابات رويكرد دولت رفاه دستور كار دولت هاي ملي را تغيير داد و در اين زمينه بدعت گذار شد. از آن پس ارايه خدمات رفاهي به گروه هاي آسيب پذير جامعه به يكي از مهم ترين وظايف دولت هاي مدرن تبديل شد كه بعدها در اشكال و ابعاد جامع تر و گسترده تري توسط دولت هاي دموكراتيك پي گيري شد.
اگر جنبش اصلاح طلب ايران در دوران اقتدار خود پس از سال 76 در كنار طرح آزادي هاي اجتماعي و سياسي، الگوي دولت رفاه را حتي با الهام از الگوي پاترناليستي بيسماركي، يعني به طور يك جانبه و از بالا به اجرا در مي آورد، بي شك همچون نهادينه شدن نسبي آزادي هاي اجتماعي در اين زمينه نيز به موفقيت هاي بزرگي دست مي يافت. اما چرا چنين نشد؟ پاسخ خوشبينانه به اين سؤال اين است كه معماران حركت اصلاح طلبي در حكومت، تصور نادرستي از روند اصلاحات داشتند. آن ها تغييرات در بافت سياسي حاكميت را بسيار عمده مي كردند و آن را شرط لازم براي پروژه ايجاد دولت رفاه مي دانستند. پاسخ بدبينانه به اين پرسش اين است كه معماران اصلاحات اساساً انگيزه اي براي تحقق مطالبات واقعي مردم در زمينه ايجاد يك سيستم جامع رفاهي به منظور افزايش سطح زندگي و كاهش اختلاف طبقاتي در جامعه نداشتند، چون اساساً خود پس از بيست سال حكومت گري و قرار داشتن در پست هاي سياسي و مديريتي در كشور به طبقات فوقاني جامعه تعلق پيدا كرده بودند و ديگر انگيزه و كششي براي حمايت جدي از گروه هاي تنگدست نداشتند.
فقدان جايگاه و خاستگاه مشخص طبقاتي، ريشه و عامل اصلي سردرگمي آشكاري است كه گريبان گير احزاب اصلاح طلب به ويژه جبهه مشاركت شده است. با وجودي كه جبهه مشاركت بيش از ديگر احزاب و گروه هاي اصلاح طلب حكومتي در فكر فراگير شدن و روي آوردن به شكل تشكيلاتي باز و دموكراتيك بوده است، اما چون تعريف روشني از پايگاه طبقاتي گروه هاي طرفدار خود يا هواداران پي گير و پرانگيزه جنبش اصلاحات نداشته است، هيچ گاه نتوانسته با بدنه اجتماعي جنبش اصلاحات پيوندي ارگانيك پيدا كند.

تا زماني كه بحث اصلي اصلاحات به حوزه هاي اجتماعي و سياسي مربوط مي شد، جبهه مشاركت حرفي براي گفتن داشت، اما آن گاه كه مطالبات اقتصادي و معيشتي مطرح مي شد و اين جبهه ناگزير به ارايه برنامه مشخص در عرصه هاي مختلف رفاهي مي گرديد، قطب نماي سياسي اين جبهه از كار مي افتاد. ارايه راه كار عملي براي تأمين نيازهاي رفاهي طبقات و گروه هاي اجتماعي ايجاب مي كند كه هر حزب سياسي براي توزيع ثروت و امكانات و جهت دادن آن ها به سمت و سوهاي معين آمادگي داشته باشد. معماران و نظريه پردازان جبهه مشاركت تا كنون با اين چالش بزرگ كه آينده اصلاحات در گرو پاسخ گويي به اين مهم است به نتيجه نرسيده اند و تا زماني كه اين جبهه صراحت و شفافيت لازم را در زمينه پايگاه طبقاتي و اجتماعي طرفداران واقعي و پي گير جنبش عدالت طلبانه اصلاحات نيابد، قادر به خروج از مهلكه اي كه به آن گرفتار شده است، نخواهد بود.
اين سردرگمي در حزب اصلي جنبش اصلاح طلبي به زيان جامعه و روند سياسي در كشور است زيرا نارضايتي گسترده گروه هاي تنگدست و حتي طبقه متوسط جامعه از وضع اقتصادي موجود، بيان سياسي خود را در عرصه سياسي پيدا نمي كند و در اين فضاي بحراني هيچ اقدام سازنده اي براي حل مشكلات صورت نمي گيرد. البته نبايد بر اين واقعيت چشم پوشيد كه نهادهاي اصلي طيف محافظه كار و جريان نوپاي آبادگران، در اين زمينه موفق تر عمل كرده است. بررسي گفتمان سياسي آبادگران طي سال هاي اخير نشان مي دهد كه اين نهاد، چاره جويي مشكلات مبرم گروه هاي آسيب پذير جامعه را در سرلوحه فعاليت هاي تبليغي و اجتماعي خود قرار داده است. دست آوردهاي نسبتاً موفق تر اين نهاد در شوراي شهر تهران نسبت به شوراي شهر قبلي، با واكنش مثبتي در پايتخت نشينان مواجه شده و زمينه آن را فراهم آورده است تا در انتخابات رياست جمهوري نامزدهاي منتسب به اين نهاد از موقعيت بهتري نسبت به رقباي درون جناحي خود برخوردار باشند. با اين وصف، رهبران جريان آبادگران نيز همچون حزب مشاركت در زمينه پايگاه طبقاتي يا تعلق طبقاتي خود به طور سر بسته و مبهم سخن مي گويند. به نظر مي رسد كه بيماري فراطبقاتي بودن در گفتار، رفتار و عملكرد احزاب و نهادهاي رسمي سياسي در ايران كاملاً نهادينه شده باشد. اما شرايط و واقعيات، دير يا زود خود را بر ذهنيت هاي غيرواقعي و پيشداورانه تحميل خواهند كرد.
سخن پاياني اين كه نارضايتي هاي عمومي زمينه ساز روي گرداني مردم از نهادهاي موجود سياسي شده است و چنان چه بازي گران سياسي آن را جدي نگيرند، اين روند راه را براي شكل گيري جريان هاي راديكال و شورش گري كه خارج از چارچوب هاي حكومتي استراتژي انفجار، اجتماعي را دنبال مي كنند مهيا مي سازد. در صورت وقوع چنان انفجاري ساختار جامعه در تماميت اش مورد تهديد واقع مي شود كه بازندگان آن همچون همه تحولات شورش گرانه هم حكومت گران، خواهند بود و هم مردم.
بر عهده احزاب و نهادهاي سياسي است كه در وضعيت بحراني داخلي كه با تهديدهاي بين المللي همراه شده است، به جاي تكرار درگيري هاي لفظي، به دنبال شفافيت بيش تر در برنامه هاي سياسي خود باشند. چنين رويكردي نامزدهاي مقام رياست جمهوري را وادار خواهد كرد كه از كلي گويي دست بردارند و با مشخص كردن جايگاه طبقاتي و اجتماعي خود، مطالبات مبرم گروه هاي اجتماعي مشخص و تعريف شده اي را كه به آن تعلق دارند طرح و اجرايي كنند. تنها در چنان صورتي است كه گروه هاي ناراضي به جاي بي اعتنايي به روند سياسي و انتخابات، در آن مشاركت و سهم خود را از امكانات عمومي طلب خواهند كرد.

                                                پایان

به نقل از نشریه :  


 

2 نوشته شده در    توسط A-M  | 
 
 غنی سازی عدالت ...
 

                                     تساوي افراد و افراد مساوي تر

مهندس مجید تولّایی

مفاهيم و ترم هاي سياسي مانند آداب اخلاقي، اموري نسبي اند. شأنيت ها و مختصات زماني – مكاني، تا حدي تعيين كننده و توصيف گر ميزان اين نسبيت است. اين بدان معناست كه يك واژه يا ترم سياسي، مثل چپ يا راست، افراطي يا ميانه رو، اصول گرا يا عمل گرا مي تواند در شرايط و اوضاع سياسي، اجتماعي و اقتصادي خاص، معنا و مفهومي متفاوت با روزگار ديگري كه شرايط و اوضاع تغيير يافته و به گونه اي ديگر شده است، داشته باشد. البته اين همه ي دليل و عامل تغيير «يك مفهوم» در اوضاع و شرايط متفاوت نيست. اگر چنين باشد و ملاك و معيار ديگري به غير از شرايط بيروني در دست نباشد، در اين صورت به هيچ عيار و محكي براي ارزيابي درستي و نادرستي رفتار و اعمال اشخاص و گروه ها و جريانات سياسي، نمي توان تكيه كرد. اين درست همان كاري است كه در طول 26 سال گذشته، شماري از فعالان سياسي جامعه ما، اعم از مذهبي و ماركسيست و ملي و روشنفكر و معمّم و ...، به آن تشبث ورزيدند؛ يعني توجيه رفتار و عملكرد و مواضع و مشي نادرست گذشته و حال خود به واسطه ي خوانش و تفسيري خود خواسته و خود پيراسته از شرايط و اوضاع اجتماعي – سياسي، بدان اميد و هدف كه چپ روي يا راست روي هايشان، پشت پرده اين نوع خوانش و تفسير، مستور شود.
بنابراين، علاوه بر تغيير و تحولات بيروني يا غير ارادي مانند تغييراتي كه همواره در نوع مناسبات اقتصادي، اجتماعي و ... رخ مي دهد، به موازات آن، فهم و معرفت از خود، جامعه، هنجارها باورها، ارزش ها و هر آن چه در مجموعه زيست مادي و معنوي ما مي گنجد نيز پيوسته در حال تغيير است. در واقع اين تغيير و تحول معرفتي يا ارادي و رسيدن به فهم و مفاهمه و ادراك و باور جديد نسبت به حقايق و وقايعي كه هر آينه در حوزه هاي گوناگون زيستي با آن مواجه مي شويم، بر بستر تحولات بيروني و تغييرات غير ارادي پيش گفته است كه جاري مي شود و دم به دم، در ما جهان شناخت و ايمان و باوري جديد، خلق مي كند. در اين روند خلاقانه، ما - من هاي متكثر و متعدد- خالقِ خلقي هستيم كه امروز مان را از ديروز و فردايمان متمايز مي كند. نسبيتي كه در آغاز كلام به آن اشاره شد، پي آمد اين روند دگرگون شونده و در عين حال دگرگون كننده است.
اگر قرار باشد كه از افق اين نسبيت نگري به كنش ها و گرايش هاي عدالت طلبانه ي پيشينِ طيف كثير كنشگران سياسي جامعه خود نگاه كنيم و به ترسيم چشم انداز عدالتگرايي فعلي برخي جريانات سياسي كه علاقمندند عدالت محوري را يكي از مؤلفه هاي اتخاذ موضع و مشي سياسي خود فرض نمايند بپردازيم، آن عدالت طلبي پيشين را همان قدر ناموجه و غير قابل هضم خواهيم يافت كه عدالتگرايي هاي پسين را. تاخت و تاز بر عملكرد و برنامه هاي دولت رفرميست سال 57 و نيمه 58 از خاستگاه عدالت طلبي و ليبرال بورژوا خواندن بازرگان و كابينه ي موقتش از جانب طيف وسيع با چپ انديشان به همان اندازه غير قابل توجيه و چپ روانه است كه عدالتگرايي برخي راست انديشان كنوني كه چپ روي هايشان در قامت تاريخي راستِ قدرت محور، امروزه موضوع يكي از دراماتيك ترين كمدي هاي سياسي روزگار ما شده است.
قابل فهم است كه چرا و برپايه كدام ضرورت ها و الزامات، جرياني كه برپايه آموزه هاي فقهي و ايدئولوژيك خود همواره در كسوت "راست كيشي"، مدافع سرمايه داري دلال و بازار بوده و دست كم در طول يك قرن گذشته در هيچ فرصتي از حمايت و تقويت سرمايه داري تجاري دلال و بازار براي حفظ و استمرار بقاي خود دريغ نورزيده است، امروز تحت لواي عدالت خواهي، خواستار اجراي مجدد سياست هاي اقتدار گرايانه و آمرانه اقتصادي توسط دولت شده است و به مخالفت با برنامه هاي تعديل و خصوصي سازي اقتصادي مي پردازد. جرياني كه زماني در مخالفت با تصويب قانون كار در دولت ميرحسين موسوي، حتي با بردن نام لغت كارگر مخالفت نموده و در برابر واژه كارفرما، قايل به كار بست واژه "كار پذير" بود، امروز با برافراشتن بيرق عدالت خواهي، به جدي ترين حامي اصل 49 قانون اساسي مبدل شده است. چنين چرخش هايي در چارچوب معادلات قدرت و تسهيم و بهره جويي از منافع اقتصادي – سياسي برآمده از قدرت كاملاً قابل فهم است؛ اما از آن جا كه كم ترين نسبتي بين تفكر ايدئولوژيكِ تماميت خواه اينان كه اساسش مبتني بر آپارتايد سياسي و مذهبي است، با عدالت خواهي و برابري طلبي غير ايدئولوژيك انسان محور وجود ندارد، قابل هضم و توجيه نيست كه راست انديشانِ راست كيش در دفاع از حقوق اقشار ضعيف و كم در آمد و جانبداري از منافع اقتصاد ملي، اين چنين پر تب و تاب سينه چاك كنند و در تريبون هاي رنگارنگ و روزنامه هاي صبح و عصر خويش، برطبل عدالت خواهي بكوبند.
درست است كه تحت تأثير پديده هايي چون سقوط نظام كمونيستي اتحاد جماهير شوروي، فرآيند جهاني شدن، تحول سرمايه داري جهاني، تغيير ماهوي مفهوم مالكيت خصوصي و مالكيت بر ابزار توليد متأثر از رشد علم و تكنولوژي و فن آوري اطلاعات و ارتباطات، وقوع و گسترش جنبش هاي نوين اجتماعي، شكل گيري طبقات نوين اجتماعي و وقوع تغييرات اساسي در صورت بندي طبقاتي جوامع، انديشه هاي سوسياليستي كلاسيك و چپ سنتي نيز ناگزير از باز انديشي و بازسازي درمباني و مدل هاي راهبردي خود شده و همان گونه كه راست ليبرال متناسب با اقتضائات جهانِ در حال تحول، خود را اين زماني كرده و "نو آوري" مي كند، چپ كلاسيك نيز به نوسازي و اين زماني كردن خود پرداخته است و مفاهيم چپ و راست، هم در الگوي روشي و هم در نظام ارزشي، دچار تحولات ژرف و پهن دامنه اي شده اند. اما اين همه به معناي آن نيست كه جريانات سياسي چپ و راست منتزع از خاستگاه هاي بينشي و تاريخي و طبقاتي خود، بتوانند فارغ از هر منطق تحليلي و قابل قبول عيني، نعل وارونه بزنند.
درست است كه به قول گيدنز "امروزه ما در جهان عدم قطعيت توليد شده زندگي مي كنيم كه مخاطره در آن با مخاطرات دوران پيشين تحول نهادهاي مدرن تفاوتي چشم گير دارد" و به تعبير وي "اگر مي بينيم كه اصطلاح چپ و راست معنايي را كه زماني در بر داشت ديگر ندارد و چشم انداز سياسي هر دو جناح بي مايه گشته است، به خاطر اين است كه رابطه ي ما (به عنوان افراد و نيز كل انسانيت) با تحول اجتماعي مدرن دگرگون شده است". اما با اين وجود هنوز هم با اندكي شعور سياسي سالم و كمي صداقت، مي توان بين بنيادگرايي و افراطي گري و مواضع و برنامه هاي برخاسته از بينش چپ يا راست، فرق گذاشت. انتساب بسياري از مواضع و عملكردها و برنامه هاي تند و به ظاهر مردم گرايانه ي برخي جناح هاي سياسي سهيم در قدرت به جريانات بنيادگرا و افراط طلب، علمي تر و حقيقي تر است تا گرايشات چپ يا راديكال. تعريف گيدنز از بنياد گرايي، تعريف نسبتاً جامعي به نظر مي رسد: "بنيادگرايي در واقع چيزي نيست جز سنتي كه به شيوه اي سنتي از آن دفاع مي شود."از همين روست كه بنياد گرايي صرفاً محدود به مذهب و بينش مذهبي نيست و مي تواند در هر كجا كه سنت ها با تهديد يا فرسودگي رو به رو مي شوند، پديدار گردد.
بنيادگرايان كنوني جامعه ما كه خود مايلند به نام اصول گرا مورد شناسه و توجه عامه قرار گرفته و در عرف سياسي رايج به غلط با لفظ محافظه كار مورد خطاب قرار مي گيرند، در خوشبينانه ترين فرض، نه عدالت خواه بلكه تساوي جوياني هستند كه معتقدند: "همه افراد با هم مساوي اند، اما بعضي ها مساوي ترند". عدالت خواهي و عدالت جويي، هسته ي اصلي نظام حقوقي مدرني است كه حقوق فرد و انسان محوري، كانون و گرانيگاه مركزي اين هسته به شمار مي رود و آزادي انتخاب و اراده و قدرت اختيار انسان، پي بناي شاكله ي اين نظام است. بر خلاف نظام حقوقي و سياسي و فلسفي مورد خواست و باور بنيادگرايان، در نظام حقوقي مدرن، انسان محق است نه مكلف. مصدر و مأخذ اعتبار و مشروعيت اين نظام در برخورداري آزاد و برابر انسان ها از حقوق ذاتي است كه به واسطه قدرت انتخاب و تعيين سرنوشت آزادانه ي آن ها وجود دارد و نه تكاليف وضع شده و مقدّر. فضيلت در اين نظام در كسب سود و لذت و نفع همگاني است كه عمل مبتني بر عقلانيت جمعي مي تواند شرايط و امكانات برابر براي برخورداري همگان از اين مواهب را فراهم آورد و نه عمل به تكليفي كه مشيت و تقدير براي انسان وضع كرده است. در قاموس فكري – بينشي بنيادگرايان، همان گونه كه در كردارشان نيز متجلي است، تساوي و نه عدالت، ويژه ي كساني است كه در عمل به تكليف كوشا و مطيع اند و در اين بين آنان كه كوشاترند و مطيع تر، مساوي ترند و در نتيجه برخوردارتر.
مادام كه آزادي انتخاب و شرايط انتخاب آزدانه وجود نداشته باشد. مادام كه فرصت و شرايط نهادينه شدن و توسعه دموكراسي مبتني برخرد و گفت و گوي آزادِ جمعي، تسهيل نشده باشد و طبقات و اقشار ويژه به اعتبار برخورداري هاي ويژه و نفوذشان در قدرت سياسي، مانع از تحقق حقوق دموكراتيك عامه مردم شوند، ادعاي عدالت خواهي و سردادنِ، بانگ عدالت طلبي، چيزي بيش از فريب رياكارانه ي مردم نيست.
"فريبت مي دهد اين سرخي بعد از سحرگه نيست"

                                                 **     **      **     **

2 نوشته شده در    توسط A-M  | 
 
 قتلهای زنجیره ای ...!!؟
      قتل های زنجیره ای؛ یک قضیه دو وجهی    

سعید حجاریان :

تا زمانی که روزنامه صبح امروز منتشر می شد، تلاش من این بود که در هر شماره موضوعی درباره قتل ‏های زنجیره ای مطرح شود و گمان نمی کنم هیچ شماره ای از آن روزنامه خالی از مطالبی مربوط به ‏قتل های زنجیره ای باشد. اما به هر تقدیر، روزنامه بسته شد و مجرایی برای طرح دیدگاه ها درباره قتل ‏ها به گونه ای سیستماتیک باقی نماند. اکنون که "نامه" شریف شما قصد دارد در بخشی ویژه به این ‏موضوع بپردازد، فرصت را غنیمت می شمارم‎ ‎و تلاش می کنم نکاتی را معروض دارم. من پرسش شما را ‏که موضوع آن، آثار قتل های زنجیره ای بر روند اصلاحات است، به سه بخش کوچک تر تقسیم می کنم ‏و به آثار کوتاه مدت، میان مدت و دراز مدت قتل های زنجیره ای بر اصلاح طلبان می پردازم.‏
الف- آثار کوتاه مدت: طبعاً تکانه اولیه ناشی از قتل های زنجیره ای بر همگان گران آمد. بعد از یک ‏پیروزی شیرین در انتخابات، این آزمونی سخت بود که اصلاح طلبان با آن رو به رو می شدند. گویی به ‏آن ها نهیب زده می شد که "حُقه مُهر بدان نام و نشان است که بود" و دوم خرداد تفاوت ماهوی با ‏دوران قبل و بعد از خود ایجاد نکرده است. اگر قبل از دوم خرداد، اتوبوس ارمنستان را داشتیم؛ حالا هم ‏تکه تکه کردن داریوش و پروانه و مختاری و پوینده و دیگران را داریم و قصه همان است که بود.‏
‏ این نهیب، در پی آن بود که اگر دولت بیست میلیونی کشش ندارد، همین جا استفاده بدهد و برود؛ ‏چرا که به قول آن ها، رییس جمهور قبلاً نیز در پرونده اش دو مورد قهر و یک مورد استعفا داشت. ‏بدین ترتیب تلاش شد تا پیش بینی آنان که می گفتند دولت نوپای خاتمی شش ماهه سرنگون خواهد ‏شد، درست از آب در آید‎.‎‏ همان ها که معتقد بودند؛ "راستی خاتم فیروزه ی بو اسحاقی / خوش ‏درخشید ولی دولت مستعجل بود." ‏
اما علی رغم این نهیب ها و غریوها، دولت اصلاحات پایمردی کرد و تا پذیرفتن مسؤولیت از سوی یک ‏وزارت خانه از همین دولت پیش رفت؛ کاری که کم تر در دنیا سابقه دارد. ‏
شما بنگرید؛ اگر بتوانند مدارک بدرفتاری یک سرباز آمریکایی را محو کنند، امکان ندارد که دولت ‏آمریکا آن سرباز را به پای میز محاکمه بکشاند و جرم او را علنی کند. اما در این جا، بخشی از تشکیلات ‏امنیتی را به عنوان جریان خود سر به مردم معرفی کردند. جریانی که از امکانات دولتی ارتزاق می کرد ‏و برنامه های خود را پیش می برد.‏
همین شجاعت اولیه دولت برای پی گیری موضوع، اصلاح طلبان را تشجیع کرد که می توانند موانع راه ‏توسعه سیاسی را از پیش پای خود بردارند و افق های روشنی را در مقابل خود ببینند. در همین دوران ‏بود که روزنامه های اصلاح طلب، به عنوان گروه های حقیقت یاب به دنبال کشف زوایای تاریک پرونده ‏افتادند تا جریانی را که می خواست کشور را به سمت پلیسی شدن سوق دهد منزوی سازند و آنان را ‏مجبور کنند تا دست به حرکاتی بزنند که رسواتر شوند؛ مانند تهیه برنامه چراغ یا نوشتن مقالاتی برای ‏گریز از نگاه تیز بین مردم.‏
در این مرحله، البته آثار مثبت بین المللی پی گیری دولت را نیز نمی توان فراموش کرد و دنیا با اعجاب ‏و تحسین به این پدیده می نگریست. این امر باعث بالا رفتن پرستیژ دولت نیز شد.‏
پوشیده نیست که در همان اوایل کار، دولت در پی گیری پرونده، ضعف هایی هم از خود نشان داد، به ‏خصوص آن که اعلام کرد خود را موظف به دنبال کردن بیش از چهار قتل نمی داند. همچنین سطح پی ‏گیری را از مباشران به سطح عاملان اصلی بالا نبرد. این امر باعث شد که بر خلاف ادعای دولت که قرار ‏بود غده سرطانی را در آورد و چشم فتنه را کور کند؛ امکان متاستاز به سایر اندام ها فراهم شود که ‏نمونه اش را در 18 تیر دیدیم. ‏
به یاد دارم که در همان زمان، نمایندگان کانون نویسندگان از رییس جمهور درخواست ملاقات کردند و ‏با وجود تلاش من برای ترتیب ملاقات، رییس جمهور این امر را به خود من که در آن زمان مشاور ‏ایشان بودم محول کردند. من تقاضا کردم که آقای مسجد جامعی هم همراه من باشند. بدین ترتیب، ‏نمایندگان کانون نویسندگان، قدم رنجه فرموده، به دفتر ما آمدند. به خوبی برخی از چهره ها را به یاد ‏دارم؛ مرحوم گلشیری، آقای دولت آبادی، خانم سیمین بهبهانی، خانم فرشته ساری، آقای علی اشرف ‏درویشیان، آقای چنگیز پهلوان و برخی چهره های دیگر که در خاطرم نمانده است.‏
در جریان آن ملاقات، اولین تقاضای آنان، امنیت بود. می گفتند که جانشان در خطر است و مرتب ‏تهدید می شوند و بعضی از شب ها را در منزل اقوام می گذرانند. به یاد صحبت های بهزاد نبوی در ‏دوران پیش از وقوع قتل های زنجیره ای افتادم که به آقای خاتمی می گفت: "اگر رقیب شما برنده ‏شده بود، جای ما گوشه زندان اوین بود. اما حالا که شما انتخاب شده اید، آن ها حتماً ما را ترور می ‏کنند". من این قصه را برایشان تعریف کردم و آن ها هم تلخندی بر لب آوردند. خواسته های دیگری ‏هم داشتند که پی گیری کردم و در مورد مسأله امنیت، قرار شد وزارت کشور مأموریت حفظ امنیت ‏جانی آنان را برعهده بگیرد.‏
مجموعاً می توان گفت که در کوتاه مدت و در چند ماهه پس از قتل ها، دولت اقتدار لازم را نشان داد و ‏توانست جریان خودسر را منکوب کند. خودسر که می گوییم؛ منظور جریان هایی هستند که غیر ‏مسؤولند و به جایی نیز پاسخ گو نیستند. البته اختیارات دارند ولی به موازات آن مسؤول اعمال خود ‏نیستند. در بسیاری از کشورهای آمریکای لاتین مثل آرژانتین و شیلی، جریان گم شدگان وجود دارد ‏که مادران همراه با عکس فرزندانشان، میتینگ های بزرگ بر پا می کنند. این نشان دهنده آن است که ‏جریاناتی خارج از مسؤولیت قانونی، دست به آدم ربایی می زنند و با سر به نیست کردن آدم ها، فجایعی ‏عظیم را به بار می آورند. ‏
مثلاً در همین قصه قتل های کرمان، با این که قصه سیاسی نیست، عده ای خود سر دست به چند فقره ‏قتل فجیع زده اند با استناد به بندهایی از قانون جزا که در آن تصریح شده است؛ اگر کسی دیگری را با ‏شبهه مهدورالدم بودن به قتل برساند، قصاص از او ساقط است و تنها باید دیه بپردازد، و این عده حالا ‏هم منتظر بخشودگی هستند. این سوء استفاده از خلاء قانونی در کشور ماست و معلوم نیست که کی و ‏کِی قرار است این موارد را در قانون جزا اصلاح کند. تازه آقایان به فکر تشکیل ستاد حفاظت اجتماعی ‏افتاده اند که قضیه را ده ها برابر تشدید خواهد کرد. یک نفر هم پیدا نمی شود که تجربه کشوری مثل ‏پاکستان را در دوره ضیاء الحق در تشکیل" شرطه الخمیس" بررسی کند و ضایعات و گرفتاری های این ‏کشور را در تشکیل این سازمان نشان دهد.‏
ب- آثار میان مدت: بعد از گذشت حدود یک سال و با سرد شدن موضوع، کمابیش آثار میان مدت ‏قتل ها معلوم شد. از جهتی با دستگیری عاملان قتل ها، دیگر شاهد تروری سیاسی نبودیم؛ هر چند ‏قتل های زنجیره ای غیر سیاسی همیشه روی می دهد؛ مثل خفاش شب، قتل های پاکدشت و ... که ‏ناشی از مسأله ها و انحراف های اجتماعی است و در این جا، به بررسی آن گونه قتل ها کاری نداریم.‏
‏ در بررسی آثار میان مدت، می توان گفت که وزارت اطلاعات در قیاس با تشکیلات موازی که در حال ‏شکل گیری بود و بنا را بر خشونت گذاشته بود تا حدود زیادی وجهه مناسبی پیدا کرد. به هر حال و به ‏قول معروف؛ "هر رشته ی پاره می توان بست / لیکن گرهیش در میان هست". می خواهم بگویم که ‏اصلاح طلبان نوعی بدبینی نسبت به رقبای خود احساس کردند و این که مسأله آن ها، حیات و ممات ‏اصلاحات است و به چیزی کم تر از آن رضایت نخواهند داد، به خصوص که روند پی گیری پرونده نیز ‏به دست اندازهای بیهوده و گاه مضحک افتاد.‏
‏ از آن سو، بالا بردن مطالبات مردم درباره پی گیری قتل ها، اصلاح طلبان را وادار می کرد که فشار ‏خود را بر دولت زیاد کنند و دولت نیز توان آن را نداشت که با قوه قضاییه به چالش برخیزد. کم کم ‏مردم به این نتیجه رسیدند که اصلاحات و اصلاح طلبان توان ادامه راه را ندارند و پرچمی را که برداشته ‏اند، سنگین تر از آن بوده است که بتوانند آن را حمل کنند و به مقصد برسانند.‏
‏ شعار عبور از خاتمی و به یک معنا شعار عبور از اصلاح طلبان حکومتی در همین مقطع مطرح شد. ‏مخصوصاً وقایعی مثل کوی دانشگاه، باطل کردن 700 هزار رأی در انتخابات مجلس ششم برای وارد ‏کردن برخی چهره ها و حرکت های ایذایی لباس شخصی ها، نشان از آن داشت که دولت اقتدار کافی ‏برای پیش برد دموکراسی در کشور را ندارد. اما به هر حال نمی توان نادیده انگاشت که شوک اولیه ‏ناشی از قتل های زنجیره ای و پی گیری های دولت، جامعه را به شدت سیاسی کرده بود. مردم پی ‏گیر اخبار بودند، هنوز روزنامه ها خوانده می شدند، جامعه مدنی رفته رفته تقویت می شد و احزاب ‏سیاسی به خود شکل می دادند. این موارد را نباید نادیده گرفت، مخصوصاً با اعلام نتایج مجلس ششم ‏خون تازه ای در رگ های اصلاحات جریان پیدا کرد. نتیجه دور بعدی انتخابات ریاست جمهوری و ‏تجربه شوراها را نیز می توان به این فهرست افزود. برخی از موارد گفته شده، نتیجه بلاواسطه قتل های ‏زنجیره ای نیست ولی در مجموع و با تسامح می توان آن موارد را نیز محصول فرعی قتل ها برشمرد؛ ‏مثلاً در جریان ترور خود من مردم خیلی بسیج شدند.‏
پ- آثار دراز مدت: در دراز مدت، این قضیه کماکان دو وجهی خواهد ماند. از یک سو برکاتی در ‏جهت دموکراسی در برخواهد داشت. به قول معروف؛ "دیدی که خون نا حق پروانه شمع را / چندان ‏امان نداد که شب را سحر کند؟" به نظر من، خون پروانه اسکندی، درخت نوپای دموکراسی در ایران را ‏آبیاری کرد. من از میان همه کشته شدگان، با فروهرها و اقای مجید شریف آشنا بودم و به مجید شریف ‏قولی داده بودم که با رفتن او، همچنان بدهکار ماندم.1‏
خون کشته شدگان قتل های زنجیره ای، برخی از موانع دموکراسی را از پیش پای این ملت برداشت، ‏اما از سوی دیگر این نمره منفی را در کارنامه اصلاحات باقی گذاشت که نتوانسته است به عهد با مردم ‏وفا کند. حتی بعضی پا را فراتر گذاشته اند و معتقدند که اساساً اصلاح طلبان از ابتدا با رقبایشان سروته ‏یک کرباس بوده اند و در این قضایا، نوعی تقسیم نقش صورت گرفته است؛ چه برای فریب مردم، چه ‏برای فریب جهانیان. اکنون شاهد آن هستیم که غربی ها، به ویژه آمریکایی ها، روی این نکته پافشاری ‏می کنند که اصلاح طلبان و غیر اصلاح طلبان یک پارچه هستند و بنابراین ما تنها با مردم صحبت می ‏کنیم. ‏
از دید بسیاری از مردم نیز این به نوعی باز گشت به شرایط پیش از دوم خرداد است و به معنای آن ‏است که همگی دوباره سوار اتوبوس ارمنستان شده ایم و روز از نو، روزی از نو. وقتی پس از یک ‏شکست، آدم دوباره خود را سرجای اول ببیند، احتمال این که بار دیگر تلاش به خرج دهد و کمر همت ‏بر میان بندد و کار را شروع کند، کم است. به همین لحاظ، نوعی سیاست گریزی یا نشستن به امید ‏دست غیبی یا حرکت های کور افراط گرایانه در میان برخی دیده می شود که هیچ کدام از آن ها پاسخ ‏حل مسأله دموکراسی در ایران نیست و این روند ادامه دارد تا چشم انداز تازه ای پیدا شود.‏

پی نوشت:‏
‏1- مرحوم مجید شریف، بعد از باز گشت به کشور، چند بار نزد من آمدند. ایشان از خانواده ای کاشانی ‏و اصیل بودند؛ از ناحیه مادری به مرحوم ملا احمد نراقی نسب می بردند و از ناحیه پدری به مرحوم ‏ملامحمد شریف کاشانی. ضمن صحبت هایی که با هم داشتیم، ایشان از قصد خود برای ترجمه کتاب ‏زندگانی "رزا لوکزامبورگ" سخن گفتند. من به ایشان گفتم که کتابی قدیمی دارم که در عکسی از آن، ‏آخرین لحظات لوکزامبورگ و "کارل لیپکنخت" به تصویر کشیده شده ست و مرگ فجیع آنان را به ‏دست فاشیست ها نشان می دهد. مرحوم مجید شریف از من خواست اگر ممکن است نسخه ای از آن ‏عکس را برایش تهیه کنم که ضمیمه کتابش کند. اجل مهلت نداد و او خود به سرنوشت لوکزامبورگ ‏دچار شد.

 

2 نوشته شده در    توسط A-M  | 
 
 فرهنگی نوین !
 

فيلم

                                 " پادشاهي بهشت "

                                     ستايش گروههاي اسلامي در آمريكا را برانگيخته

                           -----------------------------------------------------------

فيلم حماسي "پادشاهي بهشت"(‪ (Kingdom of Heaven‬ساخته"رايدلي اسكات"،به پاس تصوير خوشايندي كه از "صلاح‌الدين يوبي" فرمانده ارتش مسلمانان در جنگ با صليبيان ارائه مي‌دهد، ستايش گروههاي اسلامي در آمريكا را برانگيخته است.

يك پايگاه اينترنتي روز شنبه به نقل از خبرگزاري رويترز نوشت: رايدلي اسكات، كارگردان سرشناس انگليسي با دستمايه قراردادن جنگهاي صليبي قرن ‪۱۲‬ ميلادي، به سراغ منطقه‌اي مي‌رود كه همچنان پيروان بزرگترين اديان بر سر آن اختلاف نظر دارند و به عقيده شماري از تحليلگران، ريشه بسياري از ناآرامي هاي كنوني جهان در آنجاست: اورشليم يا بيت‌المقدس و نبرد براي تصاحب آن.

اين در حاليست كه همزمان كارگردان فيلم زير انتقادهاي سخت گروه‌هايي مسيحي قرار گرفته كه معتقدند تصوير سردارايراني قواي مسلمانان، همان نسخه تاريخي "اسامه بن لادن" كنوني است كه حالا در فيلم ‪ ۱۴۰‬ميليون دلاري كمپاني "فوكس قرن بيستم"، حدود ‪ ۸۰۰‬سال به عقب رفته است.

يك استاد مطالعات تاريخي در دانشگاه كمبريج گفته است: فيلم پادشاهي بهشت، بي‌محابا براي نشان دادن تصويري ديگر از مسلمانان ساخته شده است، مسلماناني كه با بنيادگرايي و عمليات انتحاري شناخته مي‌شوند اما ريدلي اسكات آنها را افرادي اهل دانش و متمدن و در عوض مسيحيان را، متجاوزاني بي رحم و وحشي به تصوير مي‌كشد.

آغاز اعتراض‌ها و انتقادها به ريدلي اسكات، كارگردان آثار مشهوري چون "بيگانه"، "هانيبال" و "گلادياتور" براي ساخت پادشاهي بهشت به همان روزهاي نوشتن فيلمنامه باز مي‌گردد و او حتي زمان فيلمبرداري در مراكش، پيام تهديد به مرگ نيز دريافت كرد.

به همين خاطر مسوولان كمپاني فوكس قرن بيستم از چند هفته قبل با مجموعه نمايش‌هاي خصوصي پادشاهي بهشت سعي كردند در آستانه اكران عمومي به برآيندي از نظرات گروهاي اسلامي و مسيحي دست يابند.

هر چه گروه‌هاي مسيحي، انتقادهاي زيادي به فيلم دارند و به شكل كلي بر غيرمنصفانه و ناواقعي بودن تصويراجدادشان تاكيد مي‌كنند اما اغلب گروه‌هاي اسلامي معتقدند، رايدلي اسكات در فيلم خود جانب اعتدال و استناد به تاريخ را به خوبي رعايت كرده است.

شوراي روابط اسلامي آمريكايي كه نهادي قدرتمند در دفاع از حقوق مسلمانان آمريكايي محسوب مي‌شود با انتشار يك بيانيه خرسندي خود را از ساخت فيلم پادشاهي بهشت، برخلاف تصور منفي اوليه اعلام كرده و نوشته است:
مسلمانان در اين فيلم مردماني با شان و منزلت و سربلند و پايبند به اخلاقيات به نمايش در آمده‌اند و به نظر ما اين فيلم فرهنگ اسلامي را در دوران جنگ‌هاي صليبي بدرستي تصوير مي‌كند.

اما از سوي ديگر فيلم پادشاهي بهشت، عرصه‌اي را فراهم كرده براي برخي اسلامگرايان كه با تكيه بر اين اثر، وقايع كنوني جهان را تفسير كنند و حتي نيروهاي آمريكايي حاضر در عراق را با لشگريان مسيحي در اورشليم قرن دوازدهم برابر بدانند.

با اين همه رايدلي اسكات، برخلاف ديگر فيلمسازان سكوت نكرده و جواب منتقدان تندرو مسلمان يا مسيحي را مي‌دهد.

او هفته قبل در يك كنفرانس خبري در واشنگتن، هرگونه اتهام مبني بر جانبداري يا تخريب چهره مسلمانان و مسيحيان را رد كرد و همه منتقدانش را به سندهاي تاريخي ارجاع داد.

فيلم پادشاهي بهشت از روز گذشته(جمعه) در سينماهاي آمريكا بر روي پرده رفت.

 

2 نوشته شده در    توسط A-M  | 
 
 آزادی از تن

 

تنها تر از انسان در لحظه مرگ

ساده تراز شبنم رو سفره برگ

 مترود هم قبیله - محکوم خویشم

  غریبه ای طعمه این کندوی نیشم

  نفزینی آسمان مغضوب خاکم

بیگانه با نورو هوا - هوای پاکم

تن خسته از تقدیم - از شب شمردن

با مرگ ساعتها بی وقفه مردن

هم سینه با بغض شب  مرگ چراغم

تو غرق زمستونی اندوه باغم

ای دست تو حادثه تو بهت تکرار

وابسته  این مردابم - بیا سراغم

تولدم زادنه کدوم غفوله

که بودنم حدیث مرگ فصول

خسته از بار این بودنم - نفس حبابم

بی تفاوت مثل برکه بی التهابم

تشنه تشنه ام خود کویرم

با من مرگ سنگ و انسان - تاریک و تیرم

ای آیه عطوفت ای مرگ غمگین

برهنه کن منو از این لباس نفرین

ای اسم تو جواب همه سئوالم

از پشت این کندوی شب منو صدا کن

منو صداکن منو صدا کن ...

صداااااااااااااااااااا کن

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در    توسط A-M  | 
 
 منو تو !
           واسه بیگانگی ما     هیچ نگاهی آشنا نیست

       آدما رنگو وارنگن اما      هیچکی شکل ما نیست !

        گرچه تو باغ بلوریم       اما جنس شیشه نیستیم

        با تنای کاغدی مون      توی دست آب شکستیم

       چیه سوغات منو تو      وقت برگشتن از اینجا ؟

       بشکن این سد شبوتا      برسیم به صبح فردا

       میتونیم باهم بخونیم       دوباره شعر رهایی

      پره فریاد شه گلومون      جای بغضو بی صدایی

                          *   *   *   *   *

 

2 نوشته شده در    توسط A-M  | 
 
 .: بگویید تا بدانیم 2 :.

              مطهری وشریعتی وتفکر دینی

       *****************************************************************

سيدحسين شهرستانى: نوشتار «رويارويى دو فكر دينى» در شماره مورخه ۱۲ارديبهشت روزنامه «شرق»، باعث شد تا سطونى چند درباره نسبت شريعتى با علوم اسلامى، روحانيت و به خصوص شهيد مطهرى بنويسم تا اگر مقبول طبع زمامداران فرهيخته مطبوعه «شرق» آمد، به زيور طبع آراسته شود!

نوشتار مذكور به قلم آقاى «محمد حيدرى» با طرح نامه هايى كه شش ماه بعد از فوت نابهنگام مرحوم دكتر شريعتى، با امضاى مهندس بازرگان و مرتضى مطهرى چاپ شد، به تحليل و ارزيابى ديدگاه هاى دو متفكر موثر ايران معاصر _ دكتر شريعتى و آيت الله مطهرى _ مى پردازد.

شريعتى و نوشته هاى هنجارشكن و پرحرارت او، واكنش هاى گوناگونى در اقشار متفاوت سنتى و مدرن، روحانى و دانشگاهى و ديگر سطوح جامعه ايران برانگيخت كه به طور اجمالى سه دسته كلى قابل تشخيص است:

۱ _ مخالفان به همان ها كه مطهرى آنان را «دشمنان مغرض» ناميد.

۲ _ موافقان و سرسپردگان كه مطهرى از آنان با عنوان «طرفداران متعصب» ياد مى كند.

۳ - «منتقدان» كه مطهرى خود از جمله ايشان است.

۱ _ در جبهه مخالفان، پايانه هاى دو قطب متخاصم و متضاد سنت و مدرن به چشم مى خورند:

-
قشر روحانيت سنتى متعصب و ناآگاه از تحولات جهان جديد يا روحانيون ذى حساب در مناسبات بورژوايى _ سلطنتى.

-
و قشر دانشگاهى فرنگى مآب بيگانه با فرهنگ ملى و اسلامى و هر آنچه بوى «سنت » از آن به مشام مى رسد.

قشر اول انگ «سنى گرى» و «وهابى گرى» به او مى بستند و مطهرى به شدت در برابر اين اتهامات از شريعتى دفاع مى كرد. كمااينكه در نامه مذكور هم اين مطلب عنوان شده _ و قشر دوم ننگ «تحجر» و يا «محافظه كارى» به او مى زدند و اين هر دو قشر تنها در كارزار مواجهه «سياسى» باشد شريعتى و افكار او مبارزه كردند.

۲ _ دسته دوم، موافقان سرسپرده و طرفداران متعصب است كه به قول مرحوم مطهرى از شريعتى «بت» ساخته اند. همان چيزى كه دكتر خود از آن مى هراسيد. او مى ترسيد كه عالمان اسلام به «امامزاده هاى واجب الاطاعه» بدل شوند و در اين صورت هرگونه نقد و دگرانديشى در هاله اى از احساس و هيجان، مورد نفرت قرار گيرد و گويى از مقاله آقاى حيدرى بوى اين عواطف به مشام مى رسد.

۳ _ و اما دسته سوم (منتقدان منصف و مطلع) كه نگارنده مقاله مذكور، مرزهاى آن را با دسته نخست درهم آميخته، چهره هاى شاخصى بودند، هم در حوزه و هم در دانشگاه، كه انتقادات ايشان به سبب شرايط ناآرام سياسى و بحران ها و هياهوهاى اجتماعى كه در شرايط انقلابى، امرى طبيعى به نظر مى رسد، نشنيده و نفهميده باقى ماند. مطهرى نه در جبهه رويارويى «سياسى» و «طبقاتى» كه در كارزار مواجهه «نظرى» و «فلسفى» تيغ نقادى به روى شريعتى عريان كرد. او نه نماينده «طبقه روحانيت» كه صداى انتقاد «تفكر اصيل اسلامى» از فلسفه و كلام و تفسير و فقه و حديث و... بود.مطهرى از آن رو كه شريعتى با «مجلسى» يا «فقه اسلامى» يا «روحانى» در برابر جسمانى ستيزه مى كند، او را سرزنش نكرد؛ برخلاف آنچه از مضمون نوشتار آقاى حيدرى برداشت مى شود بلكه انتقاد او چيزى بنيادى تر و فراتر از اين بود. او در برابر جريان «التقاط» ايستاده بود، جريانى كه متون و فرهنگ اسلامى را مواد خامى براى ارائه الگوهاى فلسفى و جامعه شناختى متجدد مى پنداشت.

اگر روشنفكران ايرانى، در برابر هجمه هاى فكرى «سيد احمد فرديد» و سنت فكرى او، فرديد را متهم مى كنند كه از آراى محى الدين عربى و هايدگر غربى، ملغمه اى آفريده كه اجزاى آن تناسب منطقى با هم ندارند- كه انتقاد بجايى است- بگذاريد ديگرانى هم اين گونه انتقاد را طرح كنند كه چرا شريعتى، مكتب اهل بيت و سنت نبوى را با اگزيستانسياليسم سارتر يا آراى ماسينيون يا كاركردگرايى دوركيم و يا سوسياليسم ماركسيستى در مى آميزد. محصول اين سنتز «آبدوغ خيارى» يك بناى ناساز با اجزايى است كه تناسب ارگانيك با هم ندارند. شريعتى در سال هاى پايانى عمر خود، به اين ناسازى و آشفتگى فكرى پى برده بود و آثار آخرين او نشانگان نوعى بازگشت به متون اصلى اسلامى و فهم اصيل از اسلام راستين را آشكار مى كند كه نمونه واضح آن وصيت نامه او به محمدرضا حكيمى- از بزرگان اهل حديث و اسلام گرايان راست آئين كه به مكتب «تفكيك» شهرت يافته اند- است.

و اگر مهندس بازرگان، امضاى خويش را پس مى گيرد، شايد به اين دليل بوده كه او خود در آفرينش اين گونه ملغمه هاى شگفت آور يد طولايى داشت. «پوزيتويسم اسلامى» اين موجود عجيب الخلقه؛ محصول نوانديشى دينى اوست و مطهرى به عنوان وارث كلام، فقه، فلسفه، عرفان تفسير و ديگر علوم اسلامى، در دوره سوم حيات فكرى خويش با اين سطحى نگرى ها مقابله كرد.نگارنده مقاله «رويارويى دو فكر دينى» آگاهانه از ميان جملات مرحوم مطهرى در نامه؛ كلمه «فقه اسلامى» را گزينش كرده تا اين گونه القا شود كه مطهرى تنها از جايگاه دفاع از فقاهت و مرجعيت در برابر شريعتى قدعلم كرده و شريعتى هم تنها از آن رو كه با فقه و فقها درگير شده بايد اين همه هزينه پرداخت كند. نوشتار ايشان اين گونه خاتمه مى يابد: «شايد مهمترين دليل اين رويارويى همان نكته اى باشد كه در نامه مشترك مطهرى و بازرگان به آن اشاره شده است.

شريعتى از برخى مسلمات «فقه اسلامى» عدول كرده بود.» اما جمله اى كه نگارنده اين مضمون را از آن استخراج كرده چيز ديگرى است. در نامه مشترك مطهرى و بازرگان اين گونه آمده كه: «نظر به اينكه تحصيلات عاليه و فرهنگ او غربى بود و هنوز فرصت و مجال كافى نيافته بود تا در معارف اسلامى مطالعه وافى داشته باشد، تا آنجا كه گاهى از مسلمات قرآن و سنت و معارف و فقه اسلامى بى خبر مى ماند، هرچند با كوشش زياد به تدريج بر اطلاعات خود در اين زمينه مى افزود، در مسائل اسلامى _حتى در مسائل اصولى- دچار اشتباهات فراوان گرديده است كه سكوت در برابر آنها ناروا و نوعى كتمان حقيقت است.» چنانچه ديديم مطهرى از «مسلمات قرآن و سنت و معارف و فقه اسلامى» سخن مى گويد و تقليل اين سخن به «فقه اسلامى» يا بدفهمى است و يا بداخلاقى!

در ضمن او از اينكه شريعتى با معارف اسلامى و مسلمات... «آشنا نيست و بى خبر است» و بدون آگاهى اصولى وارد عرصه نقادى شده نگران است. آيا براى نقد چيزى، ابتدا نبايد از آن آگاهى يافت؟ آيا مطهرى خود براى نقادى انديشه بزرگان فلسفه مغرب زمين به تحصيل فلسفه غرب تا آنجا كه توان داشت نپرداخت؟ آيا مطهرى يك «هگل شناس» نبود؟ آيا در نقد ماترياليسم، ابتدا صورت مسئله را به تمامه طرح نمى كرد به گونه اى كه تصور مى شد او خود يك ماترياليست است؟ پس چرا روشنفكران و دانشگاهيان ما، سوى ديگر اين قاعده را رعايت نمى كنند: يعنى چرا براى نقادى فقه يا ديگر علوم اسلامى، ابتدا به تحصيل و تحقيق در ماهيت اين علوم نمى پردازند؟

                                                                 ********

 

2 نوشته شده در    توسط A-M  |